۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه


دنیا که آمدی..
چهار آفتاب..
از ماه آخر زمستان....
افتاده بود...
برف‌ها آب می‌شد...
جوانه‌ای می‌رست...
اما هنوز...
دنیا...
چیزی کم داشت...
ما زمستان چشیده‌ایم...

حالا تو همانطور جوان مانده‌ای...
در تصویری بر دیوار...
و ما پیر می‌شویم...
با امید بهار..
چه آرام آمدی...
با مژده‌ای....
که: سرما می‌گذرد..
بهار در راه است..
و چه زود رفتی...
با گلوله‌ای....
و بر یک پوستر...
بازگشتی...
سهراب سبزم 22ساله شدنت هزار هزاربار مبارک....


هدف، مسیر، زندگی

اینا همش حرفایی هستند که همیشه زمزمه می‌کنیم، ولی هیچ‌وقت جرات اثباتشون رو نداریم. فقط دوست داریم تحمیل کنیم، دیکته بگیمو ورقه دیگران رو اصلاح کنیم.

چطور باید اجازه بدیم که غرور دیگران رو زیر پا بذاریم؟ 

خردشون کنیم؟ تحقیرشون کنیم ! 

مگه ما چه چیزایی برتر از اونایی داریم که عادت کردیم همیشه به چشمِ یه جسم بی روح بهشون نگاه کنیم.
دستور بدیمو منتظر جواب باشیم، در حالی که اجازه جواب دادن رو ازشون گرفتیم. نه می‌ذاریم حرف بزنن و نه عملی انجام بدن! در حالی که همچنان منتظر پاسخ ازشون هستیم.

چرا نباید کمی بیندیشیم ؟!

چرا، چرا باید برای یک بار هم که شده مقایسه‌ای در کار نباشه؟! شاید انسانی توانایی انجام کارهایی رو که یک انسان دیگه انجام میده رو نداشته باشه، و بدون شک هم همین طوره.
خداوند خالق،
هر انسانی رو با گنجایش ادراک خاصی آفریده و نسبت به اون استعدادها و اندیشه‌هایی که در همون راستا به عمل اومدن رو بهش عطا کرده، و مطابق ظرفیتش قدرت تحکیم به اون بخشیده.
چرا، چرا باید روحیات یک انسان رو جدی نگیریم؟
به اندیشه‌اش علاقه‌ای نبندیم و بی تفاوت از کنارش بگذریم؟!
چطور می‌تونیم خودمــون رو تـو آیینه ببینیم، در صورتیکه بـیـن جـمعـیـتی هستیــم که دارن هـمزمان به یـک آیینه نـگاه می کنن؟


کمی بیاین خودمون رو پیدا کنیم، در صورتی‌که همیشه به عنوان یک دوست حقیقی کنار هم هستیم، وخواهیم ماند.

عاشقانه و صمیمانه ... 

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه


آدم هایی که مرگ شان همچنان در هاله ای از ابهام است، مرگ هایی که هم انکار می شوند و هم برای عزاداری شان آدم هایی گمارده می شوند تا مبادا بیش از حد معمول کسی گریه کند...، دانشجویانی که شرح مرگ گفتند و پدران و مادرانی که ناگزیر به سکوت و یا مصاحبه با تلویزون رسمی کشور می شوند.......نام ها و روزها ........می رسد روزی که هیچ کس برای عقیده اش کشته نشود...

و صلح
پرده سفیدی ست
که در باد تکان می خورد
می خواهم با تو به خانه برگردم
آن جا نه جنگی هست
نه خون خشک شده ای بر زمین
و صلح
پرده سفیدی ست
که در باد تکان می خورد
"از مجموعه شعر آماده انتشار"


‎---
نه دلت می برد مرا نه صدات، خسته ام - آه!- از تمام جهات

دلخوشم به کدام راه نجات؟ من ِ زیر ِ کتاب ها مدفون
هرچه از «هیچ» رنج می بردم، بغض خود را به زور می خوردم

داشتم ذرّه ذرّه می مردم پشت این عکس های گوناگون

!هرچه در شهر اتفاق افتاد، رفت دنیا به باد یا با باد

!!باز در تو ادامه خواهم داد... از تو ای شعر! واقعاً ممنون

mehdi moosavi 

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه


گلوله‌ها!
گلوله‌های عزیز
لطفا
به پوکه‌هایتان برگردید
ما نیز
به خانه‌هایمان برمی‌گردیم



‌‌‌علیرضا را وقتی دیدم که تابوتش را دست گرفته بود و دنبال جایی برای مردن می‌گشت. ماه‌ها طول کشید تا او را به بوستون بفرستند. آنجا فقط قرار بود بمیرد که مرد. اما گلوله‌ای که بیست و پنجم خرداد ۸۸ به پیشانی او شلیک شد یا کمانه کرد و به پیشانی او اصابت کرد باید در برلین به خاک می‌نشست. علیرضا خندهٔ جانانه‌ای بود که گلوله حمل می‌کرد. خندهٔ از ته دل بود علیرضا. کشته‌ای با برادر کشته دیگری از یک پشت. کشتهٔ آن‌ها که از جنازهٔ برادران ما پشته ساخته‌اند.
این شعر را به ارشیای کوچک تقدیم می‌کنم؛ به خاطر پدر و مادرش و به خاطر رفاقتی که با علیرضا داشت و به این امید که هرگز نخواند این شعر را.

بخواب علیرضا
تو دیگر بخواب
تو دیگر خوابیده‌ای

در بوستون
در آن همه دور
قلیان میوه‌ای پیدا می‌شد؟
من بوستون نبوده‌ام
من نبوده‌ام
که شراب قرمزت را
که شراب قرمزت را علیرضا
با چه چیزهایی تو را باید به یاد آورد
باید کسی که با تفنگ در کوه
کوه را از دهانه تفنگ زاییده باید باشد
تا بگوید
کسی که با تفنگ خو کرده عمری را در کوه
باید باشد تا بگوید
گلوله چطور
چطور
چطور گلوله پیشانی نوشت تو شده بود
چطور از پیشانی بلند تو بالا رفته بود

تو را دو سال مرده بودند
تا در بوستون تشییع کنند
در میان جسدهای برهنه‌ای که نمی‌‌شناسی
در سردخانه‌هایی که نمی‌دانی

مثل سایه قطاری که غروب روی دیوار اتاق می‌افتاد
سرت سوت می‌کشید

از کوچه‌های یکدست تهرانپارس
تا پارس یکدست تفنگ‌ها در آزادی
آمده بودی سنگ روی صدای سگ بگذاری
تا بیشتر بلند نشود
تا دیگر بلند نشوی
در بوستون
در این همه دور از آزادی

بخواب علیرضا
تو دیگر بخواب
تو دیگر خوابانده‌ای ماه بلند پیشانی‌ات را
که گرگ‌ها کمانه کرده بودند تا بر آن پنجه بسایند
تو به خاک برده‌ای براده‌های گلوله‌ای را که در گهوارهٔ جمجمه‌ات زار می‌زد
بعد از چند سال از تو چه می‌ماند جز براده‌های گلوله‌ای در خاک
که به پیکان‌های عصر مفرق می‌ماند

چگونه از مرگ می‌گریخته‌ای
تو که عزراییل کوچکی را دو سال
از کاسه سرت شیر می‌دادی

بخواب علیرضا
چرا خوابت نمی‌برد؟
تو مرده‌ای!
و دهانت دیگر جای بازی‌های زبانی نیست
و زهدانی که جنین‌های ناقص می‌پرورد

پایین کشیده‌ای
کرکره زرادخانهٔ سَری را
که با غنائم جنگی پرکرده بودی

نه فرزانه بودی نه قهرمان
پیشانی‌ای بودی که در آفتاب می‌درخشید و
دهان هرزه تفنگ را وسوسه می‌کرد
نه به خاطر سیاست
نه به نام دشمن
تو را به جرم زیبایی کشته‌اند
چرا که زیبایی تو از مصر زلیخا می‌تراشید
چرا که زیبایی تو در جهان رخنه می‌کرد
در تاریکی دست می‌برد

بخواب علیرضا
اجازه نده براده‌های آهن در سرت زنگ بزند
اجازه نده خوابت را بیاشوبد



در روز 15 اسفند یک درخت می کارم به نشانه استقامت برادرم ،مجید توکلی، شرف جنبش دانشجویی به پاس تمام رشادت هایش
...

طفلی به نام شادی،
دیریست گم شده است
با چشم های روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر
این هم نشان ما :
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
م.سرشک

۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه


 چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان! نه به دستی ظرفی را چرک می کنند و نه به حرفی دلی را آلوده، تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت...


اول به سراغ يهوديی ها رفتند، من يهودی نبودم اعتراضی نكردم

پس از آن به لهستانی ها حمله بردند، من لهستانی نبودم و اعتراضی نكردم

آن‌گاه به ليبرال‌ ها فشار آوردند، من ليبرال نبودم، اعتراض نكردم

سپس نوبت به كمونيست‌ها رسيد، كمونيست نبودم، بنابراين اعتراضی نكردم

سرانجام به سراغ من آمدند، هر چه فرياد زدم كسی نمانده بود كه اعتراضی كند

" شعری از برتولت برشت به نام اعتراض نكردم

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه


چقدر اینجا بوی استفراغ می دهد...
یادمه تو یکی از شهرهای مرزی که کار می کردم، مردی برای اینکه غیرتش رو نشون بده، سر دو تا دخترشو بریده و آورده بود تو خیابون. چون دختراش با پسرای همسایه تلفنی صحبت می کردن. ولی پسر خودش رو فراری داده بود چون به جرم زنا تحت تعقیب بود.
یادمه تو همین تهرون به یک شیر دختر معترض تو کهریزک تجاوز می کنن و مردای شهر در یک حرکت خود جوش برای اینکه غیرتشون به جوش آمده بود از در خونه بیرون نمی آن و صداشون در نمی آد.
و دیروز تو فضای مجازی مردای مدافع برابری حقوق زن و مرد که اتفاقاً برای هدفشون سینه چاک می دن، هورمون تستوسترونشون میزنه بالا و بدون ذره ای تحقیق و تردید با کلمات روشنفکرانه حس مالکیتشون رو نسبت به جنس مخالف نمایش می دن.
آهای همشهری! هم وطن! سمبل غیرت! تمدن چهارهزار ساله! ای تافته جدابافته! ای آمده از کرات دیگر! ای عاشق جنیفرلوپز و جلاد گلشیفته! ای نر قبیله... چقدر بوی استفراغ می دهی




دلم برات تنگ شده...
برای تو، برای خودم، برای همه چیز
کاش بودم یا حداقل بودنم رو حس میکردم
کاش نمیمردم یا حداقل مردنم رو حس نمیکردم
کاش هنوز هم آسمون مثل رویاهای گمشده ام آبی بود

۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه


همه ی ما سرماخورده ی یک زمستانیم...

پشت هم را به خاطر اینکه مثلِ هم نیسیتم خالی نکنیم

نوشته بودم شانه هام تابِ این همه تابوت را ندارد...نرو ...مردمِ این شهر همه پیمان شکن اند....شاید برخی از دوستانم فکر کردند از نا امیدی حرف می زنم آن هم در شبی که بلاخره بخش هایی از مردم خودشان را برای رفتن به خیابان آماده می کنند اما صادقانه اش این است که باید این واگویه را به خودم و خودمان می گفتم تا اگر می خواهیم باشیم و بایسیتم باید با هم روراست باشیم...

وقتی انقلاب شد من دو ساله بودم و بعدش هم جز در کتاب های تاریخی که فاتحان نوشته بودند روایان و شاهدان عینی را که از نزدیک ندیدیم تا با ما بگویند چه گذشت بر مردم ایران اما حالا به عنوان خبرنگار همین دو سال خیلی چیزها به چشمم دیدم که شاید بر خلاف تصور خیلی ها گاهی تابم در برابرشان کم بود. راوی قصه های پرغصه ی خانواده های آسیب دیده ای بودم که به وضوح می دیدیم آنها فرسنگ ها با هم تفاوت فکری و اندیشه ای داشتند اما همه شان در کنار هم و با هم زخمی و زندانی و کشته و اعدام شدند و حالا جز خودشان کسی کنارشان نیست و ما هم هر از چند گاهی برای یاد کردن از آنها خودی و ناخودی می کنیم.

محمد مختاری ها و صانع ها، محرم چگینی ها ... همین آرش رحمانی پور و سعید ملک پور که پیش از انتخابات دستگیرشان کردند و پس از انتخابات برایشان نقشه ی محاکمه کشیدند...
همین زهرا بهرامی که توی راهپیمایی گرفتند و بعد اعدامش کردند به جرم های دیگری... فرزاد کمانگر....جعفر کاظمی که گفتند فرزندش اشرف بود و بعد حتی به خانواده اش نگفتند که روز ملاقات نرود...احمد نعیم آبادی، رامین آقازاده قهرمانی... خیلی ها از میان خود ما بودند که نیاز به همراهیِ هیچ سیاستمداری نداشتند و ندارند. نیاز به یادِ ما داشتند....

ما چقدر کنار خانواده هاشان بودیم؟

..در اینکه سیاستمداران تا کجا پای مردم شان می ایستند نقدها بسیار است اما من دلم از خودمان گرفته که هوای هم را نداریم...

عبدالرضا قنبری معلمی بوده که از عاشورا تا امروز توی زندان هست و محکوم به اعدام اصلا فراموش شده ...معلم دیگری جایش نشسته توی کلاس و قنبری را هم که به مجاهدین وصلش کردند ...از ساده لوحی های خودمان از کینه های خودمان نسبت به خودمان سو استفاده کردند....تخمِ تردید و بدبینی پاشیدند ما هم آبش دادیم و بارورش کردیم...

از حق این یکی که زندانی شد دفاع نمی کنیم چون زیادی سبز است، از حق آن یکی که اعدام شده دفاع نمی کنیم چون سرخ است از آن دیگری دفاع نمی کنیم چون مسول سایت پورنو گرافی معرفی شده از آن یکی حرفی نمی زنیم چون گفتند توی خانه اش مواد مخدر داشته از یکی دیگر دفاع نمی کنیم چون فامیل موسوی بوده، از آن یکی حرفی نمی زنیم چون انجمن پادشاهی بوده، یکی را می گوییم بهایی بود، یکی مسلمان بود و حقش بود در همان جمهوری اسلامی به حسابش برسند، در برابر حصر موسوی و کروبی سکوت می کنیم چون آنها در برابر اعدام های دهه ی شصت سکوت کرده اند، از کردها دفاع نمی کنیم چون گفته اند تجزیه طلب بوده اند، نمی گویم همه باید از همه دفاع کنند مشکل این است که ما سخت مشغولِ زدنِ آن دیگری که مثل ما نبود ه می شویم چون راه دفاع از حقِ کسی که به ما شبیه تر است را در نفیِ دیگری که شبیهِ ما نیست می بینیم.

ما خودمان به خودمان پشت می کنیم و آنوقت می گوییم تقصیر سیاستمداران ماست....شکی نیست که اعتماد و اتحاد و بازسازی باورهای مخدوش مردم از بالا باید به بدنه جامعه منتقل شود اما ما هم بی تقصیر نیسیتم وقتی سخت مشغولِ فراموشیِ کسانی که نیازمند ما هستند تا صدای شان باشیم، شده ایم و سخت مشغولِ خودزنی...ما تابوت های زیادی را سالهای سال است که روی زمین گذاشتیم و بعد پشت سرمان را هم نگاه نکردیم و حالا باز هم همان راه را می رویم و تابوت هایی تازه تر دعواهایی تازه تر، تقسیم هایی تازه تر ....غافل از اینکه «همه ی ما سرما خورده ی یک زمستانیم»....

اهل نا امیدی و یاس نیستم اما تلنگر است به خودم و خودمان که حتی اگر می خواهیم بایسیتم و باشیم باید بدانیم همه ی ما مثل هم نیسیتم....فردا پشت هم را به خاطر اینکه مثل هم نبودیم خالی نکنیم......

by : masih alinejad 

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه



یادداشتی از سهیل اعرابی، برادر سهراب اعرابی

به یاد شهدای 6 دی و با یاد همه ی آنانی که به دیکتاتوری “نه” گفتند و امروز دیگر در بین ما نیستند

یاران همه رفتند
دعوى چه كنى داعیه داران همه رفتند
شو بارِ سفر بند كه یاران همه رفتند
آن گردِ شتابنده كه در دامنِ صحراست
گوید چه نشینى كه سواران همه رفتند
داغ است دلِ لاله و نیلى است بَرِ سرو
كز باغِ جهان، لاله عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
كز كاخِ هُنر، نادره كاران همه رفتند
افسوس كه افسانه سرایان همه خُفتند
اندوه كه اندوه گُساران همه رفتند
فریاد كه گنجینه طرازانِ معانى
گنجینه نهادند به ماران همه رفتند
یك مُرغِ گرفتار درین گُلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار بهار از مژه در فرقت احباب
كز پیشِ تو چون ابرِ بهاران همه رفتند

به نام خداوند جان و خرد
و با یاد همه ی آنانی که به دیکتاتوری “نه” گفتند و امروز دیگر در بین ما نیستند.
امروز 6 دی است.

دوسال پیش در چنین روزی من و ما روانه ی خیابان شدیم.
روزی که خاطرات تلخ و شیرین بسیار در خود داشت.
روزی که اندک نبودند آنانی که حسین حسین گویان پا در خیابان گذاشته و اعتراض مدنی خود را فریاد کردند .
روزی که همه چیز بوی شروعی تازه را میداد.
روزی که دست در دست هم به یاد مظلومیت حسین به خیابان آمدیم و در دفاع از خواسته های به حقمان هم صدا شدیم.

روزی که هم بغض هم، در جست جوی رای های گمشده مان درهای خانه ها را گشودیم تا حقیقت نهفته در مشت هایمان را نثار بی خردی ظالمان کنیم.

روزی که خواستیم بلند در گوش دیکتاتور فریاد بزنیم که همچنان هستیم و نفس میکشیم، روزی که خواستیم به تمام جهان بفهمانیم از هیچ چیز هراس نداریم و برای رساندن حرفمان از هیچ کوششی فروگذار نمیکنیم. آن روز به یاد برادرانمان کفن شهادت پوشیدیم چرا که می دانستیم شاید دیگر بازگشتی در کار نباشد، اما باز دلهایمان را روانه ی خیابان کردیم و حمایت خود را از رئیس جمهور منتخب خود نشان دادیم : ما جنبش سبزیم و علمدار حسینیم همه با میر حسینیم، همه با میر حسینیم. اما آن روز هم مثل همه ی روزهای سبز مردمی، به میدان جنگ بدل شد.

روزی که نیروهای تا دندان مسلح رحم و مروت را از لغت نامه ی ذهنشان پاک کرده و دست درازی و فساوت را جایگزین کرده بودند.

با اینکه دوسال از آن روز میگذرد ولی کابوسش هر شب همراهی ام می کند و در عجبم که واقعاً رواست نام انسان بر آنان نهادن؟

به راستی که راست میگویند: حیف حیوان که لقب این دیوانگان از زنجیر پاره شده باشد.

اما وای بر آنان که خود را مظهر حق می دانند بی آنکه حتی ذره ای از انسانیت بهره ای داشته باشند.

من یقین دارم که آنان روزی دست به دامان همانانی می شوند که جور را حواله ی صورت هایشان می کردند.

تاریخ همواره تکرار میشود و هیچ کس نمیتواند از سرنوشت تلخ یا شیرین خود فرار کند چه بسا که آنها هم از این قاعده مستثنا نیستند و من یقین دارم که به زودی در زباله دانی تاریخ خواهند افتاد.

من اطمینان دارم که انسانیت، عشق و صفا جایگزین خشم دروغ و خیانت خواهد شد و روزی همه، سرمست از پیروزی به خیابان می آییم و حضور پر رنگ خود را مثل همیشه اعلام میکنیم.

همه به یاد شهیدان عاشورا و تمامی شهدای راه آزادی گل نذر هم می کنیم و بر سر مزار هایشان به یکدیگر شیرینی تعارف میکنیم و پیروزی را با آنان جشن میگیریم.

بله ما پیروز می شویم و رویای خود را به واقعیت تبدیل میکنیم شک ندارم که آن روز نزدیک است.

ما پیروزیم چون حق با ماست. عزیزانم من در این نوشته خواهشی دارم که نا امیدی را از خود دور کنید و باور را جایگزین آن کنید، فراموش نکنید شهدای ما با باور به زندگی پای به خیابان گذاشتند و جان در این همین راه از دست دادند.

چرا که شجاعت و انگیزه ی آنان به قدری بالا بود که حتی مزدوران تا دندان مسلح هم حریف آنان نشدند و با نامردی هر چه تمام تر جان از آنان ستاندند.

عزیزانم شجاع باشید و شجاعت را به دیگران بیاموزید و ترس را خود دور کنید.

شاد باشید و شادی خود را با دیگران تقسیم کنید، به امید روزی که همگان در صلح و صفا زندگی کرده و لحظه های مسالمت آمیز را تجربه کنند.

به امید پیروزی 6 دی 1390 سهیل اعرابی

مادران پارک لاله ایران: بیانیه علیه اعدام و سرکوب مردم ایران

مادران پارک لاله ایران: بیانیه علیه اعدام و سرکوب مردم ایران


خاطرات را بايد سطل سطل . . .
ازچاه زندگی بیرون کشید . . .
خاطرات نه سر دارند و نه ته . . .
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .
میرسند . . .
... گاهی وسط یک فکر . . .
گاهی وسط یک خیابان . . .
سردت می کنند . . . داغت میکنند . . .
رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . .
خاطرات تمام نمی شوند؛ تمامت می کنند . . .
 ·  · 

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه


وقتی‌ که راستی‌ از دست هایت هویدا باشد،وقتی‌ تمام نگرانی ات شود،زنجیر کردن دست های تمام ادم‌های دنیا به یک دیگر،وقتی‌ که تنها خودت باشی‌ آنچه تو را از روز اول سرشتند به گل آدمیت،و روح خدایی در تو دمیده اند....وقتی‌ که هویتت،آزادی باشد و انعکاس نگاهت مهربانی....وقتی‌ لبخندت درست به رنگه میوه‌های گس تابستان باشد،داغ و پر شور....همه و همه،پله‌های خوشبختی‌ میشوند،تا دستان تو پل باشند،برای این که من و ما،تا خود خدا برویم....!!!

مهرداد بهار

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه


علی دوست شهید محمد مختاری با خودش عهد کرده این چند روز رو یعنی تا 25 بهمن(روز شهادت محمد) هر روز پاشه بره سر مزار محمد، این هم عکس نوشته امروز علی برای محمد
===================================
Ali Soosool
امروز پنج شنبه ساعت 10:40 دقیقه بهشت زهرا پیش محمد
تو قطعه روبه روی محمد یارو داشت میخوند: خداحافظ ای برادر زینب
خداحافظ آبروی دو عالم (برای امام حسین میخوند)
منم زیر لب برای میخوندم :
خداحافظ ای امید دل من
خداحافظ ای یگانه عالم
خداحافظ ای عزیز دل من
))))))))))))):

پایانی برای قصه نیست چرا که نه گوسفندان عاقل میشوند و نه گرگها سیر

راهمان را آگاهانه انتخاب کردیم

گفت و گو با حماسه ساز ۲۵ بهمن

آقای امینی وقتی بیانیه موسوی و کروبی برای حضور در راهپمایی اعتراضی ۲۵ بهمن سال گذشته در حمایت از سقوط دیکتاتوری مصر صادر شده بود خیلی ها فکر می کردند ممکن است کسی در این راهپیمایی شرکت نکند تا اینکه صبح اعلام شد یکی نفر به عنوان اعترض بالای یک جرثقیل (در حوالی خیابان مطهری) رفته بود که بعدها اعلام شد آن فرد شما بوده اید. من می خواهم بپرسم چرا چنین تصمیمی گرفته بودید؟

من خیلی زودتر از اینها تصمیم داشتم برای رساندن صدای اعتراضم کاری بکنم. یک بار در سال ۸۸ دستگیر شده بودم و چون بی عدالتی و ظلم ها را در زندان دیدم و از طرفی روز عاشورا کشته شدن عزیزان مان را دیده بودم، اما می دیدم هیچ کسی نیست که بیرون جوابگوی این ظلم ها باشد تصمیم داشتم صدای اعتراضی خود را به گوش به گوش مردم برسانم فکر کردم اگر روی زمین بنشینم خیلی زود دستگیر می شوم، برای همین فکر کردم باید بالای یک بلندی بروم تا از آنجا صدای خود را بلندتر به گوش همه برسانم.


آقای امینی آن زمان که شما بالای جرثقیل بودید همان زمان خبرهایی منتشر شد که گفتند این فرد معتاد است یا دارای مشکلات روانی است و بعد ماموران برای پایین آوردن شما خیلی تلاش کردند ممکن است خودتان توضیح دهید چه گذشت؟

اولین گروهی که آمدند بالای جرثقیل ماموران آتش نشانی بودند ولی من به آنها گفته بودم که من پایین نمی آیم و این بالا می مانم تا به دنیا اعلام کنم که چه ظلم ها و بی عدالتی هایی در ایران دارد اتفاق می افتد. من تا ظهر که آن بالا بودم چندین بار با عناوین مختلف می خواستند مرا پایین بیاورند نتوانستند. حتی یک بار با هلی کوپتر آمده بودند و یا با پلیس امینت با من تماس گرفتند و گفتند اگر پایین نیایید شما را با تک تیرانداز می اندازیم. من آن لحظه طنابی که داشتم را به گردن ام انداختم و گفتم اگر مرا بزنید با این طناب معلق در هوا می مانم و شما نمی توانید این قضیه را به این زودی ها جمع کنید. اما یکی از سرداران نیروی انتظامی آنجا گفت اگر پایین بیایید جان شما را تامین می کنیم ولی بر خلاف موازین حقوق بشر تمام خانواده ی مرا آوردند پای جرثقیل و من هنگامی که دیدم حال مادرم خیلی بد شد و او را دارند به بیمارستان انتقال می دهند، رضایت دادم که پایین بیایم و گفتم شما به خانواده ی من آسیب نرسانید بعد از اینکه سه بالابر را به من نزدیک کردند، موفق شدند که با ضرب و شتم مرا پایین بیاورند.

خب بعد از آن به کجا منتقل شدید و برخوردها و بازجویی ها به چه شکلی بود؟

آن لحظه ای که می خواستند مرا دستگیر کنند یکی از ماموران به من نزدیک شد ( در عکس هایی که منتشر شده هم این صحنه وجود دارد) و چون با دست هایم طاقه ی بالای جرثقیل را گرفته بودم تا موفق نشوند مرا پایین بیاورند، آن فرد با لگد محکم به شصت دستم زد که آن لحظه انگشتم آسیب شدیدی دید. شخصی که مامور آتش نشانی بود به جای آنکه به من آرامش بدهد و حافظ جان من باشد خیلی با ضرب و شتم شدید شروع کرد به کتک زدن من و فقط هنگامی که مردم شروع به شعار دادن کردند آنها از کتک زدن من دست برداشتند. زمانی هم که مرا به پشت بام همان ساختمان بردند، یک عده لباس شخصی با شعار مرگ بر منافق به من حمله کرذند. من به مسولان نیروی انتظامی گفتم شما به من دروغ گفتید که اگر پایین بیایم حافظ جان من خواهید بود ولی الان لباس شخصی ها دارند مرا کتک می زنند، آن لحظه ماموران مرا به زور از دست آنها نجات دادند و مرا با خودشان مرا بردند داخل یک اتفاقی برای مصاحبه همان جا بالای پشت بام.
من بعد از ۱۶ روز انفرادی وقتی وارد اوین شدم اکثرا می گفتند این چیزی که حکومت معرفی کرده بود و مرا به عنوان یک شخص معتاد و روانی معرفی کرده بود همه می گفتند چطور ممکن است یک فرد معتاد بر بالای بلندی برود چنین تعادل ایستادن داشته باشد. من هم ناراحت نشدم و می گفتم آینده خودش قضاوت خواهد کرد و خیلی هم خوشحال هستم که این هدف را دارم دنبال می کنم..

بعدها هم خبری منتشر شد مبنی بر اینکه برادر شما در یک شرایطی جان شان را از دست دادند شما خودتان آن زمان زندانی بودید خودتان توضیح می دهید اصل خبر چه بود؟

بله برادر کوچتر من در دو مرتبه قبلی که من دستگیر شده بودم ایشان هم با من دستگیر شده بود که هر بار با خواهش من آزاد شد. چون ما در یک دفتر کامپیوتری با هم کار می کردیم. هر بار مرا دستگیر می کردند او را هم می آوردند. پس از آنکه از انفرادی آزاد شدم اولین کسی که با او تماس گرفتم همین برادرم بود ایشان گفت وقتی فهمیده بود که برای من حکم اعدام را مطرح کرده بودند خیلی ناراحت بود و بارها آمده بود جلوی اوین و گفته بود اگر بلایی سر برادرم بیاید من راهش را ادامه می دهم. من فکر می کنم برای اینکه اینها بتوانند خانواده ی مرا در یک سکوت و انزوا قرار بدهند این فشار را بر روی برادر کوچکتر من آوردند و تا به حال هم پاسخ ندادند.

یعنی شما در مورد نحوه ی مرگ برادرتان شکایت کرده بودید؟

بله. خود پزشکی قانونی گفت ما پاسخ را برای کلانتری محل ارسال می کنیم. من وقتی از زندان آزاد شدم پیگیر شدم و از وزارت اطلاعات با من تماس گرفتند و گفتند شما هیچ مصاحبه ای در مورد برادرتان انجام ندهید تا ما خودمان پیگیری کنیم و علت مرگ را پرس و جو کنیم و به شما اطلاع دهیم من به آنها گفتم شما خودتان بهتر می دانید که چگونه برادرم فوت کرده است. در آخر هم کلانتری محل به ما گفت این جوان بر اثر مصرف قرص های روان گردان فوت کرده است.

خوب در مورد شما هم همین را گفتند که مشکل روانی داشتید و قرص های روان گردان مصرف کردید و خب بعد هم که زندان رفتید هم بندهای شما دیدند که شما که بودید در مورد برادرتان هم که ظاهرا علت فوت را مصرف قرص های روان کردان اعلام کردند خودتان فکر می کنید چرا؟

این رژیم برای اینکه بخواهد به مقاصد خودش دست پیدا کند، و از طرفی می خواهد به آن عده از طرفداران خودش القا کند که معترضان یک عده افراد روانی، اراذل و اوباش هستند چنین حرف هایی می زنند. البته خود مردم دیدند همین کسانی که آنها را اراذل و اوباش می خوانند افراد فرهیخته ای بودند که من وقتی در بند ۳۵۰ اوین با آنها آشنا شدم واقعا مثل دانشگاه بود برایم و از آنها درس ها یاد گرفته ام. در مورد خودم همین مورد را گفته بودند که این شخص روانی بوده و مشکل اعتیاد داشته که بالای جرثقیل رفته است و در مورد برادرم هم عینا همین را گفتند و متاسفانه چون اینجا هیچ دادگاه عادلی نیست که بتوانیم در مورد مرگ مشکوک برادرم پیگیری کنیم سکوت کرده ایم. برادرم مثل همه جوان های ایرانی دیگر دیگر داشت زندگی خودش را می کرد اما مثل سهراب و ندا و امثال این عزیزان جان خودش را از دست و حتی به ما اجازه نمی دهند که بخواهیم وکیل بگیریم و از طریق قانونی عدالتخواهی بکنیم و ببینیم علت مرگ برادرم چه بوده..

برادر شما چند ساله بود و ...؟

برادرم ۲۹ ساله بود، ورزشکار بود مثل خودم. جالب هست وقتی در مورد من گفتند معتاد هست، فقط لبخند زدم که مردم در آینده خواهند دید که آنها چه القابی به ما می زنند. متاسفم که با چنین القابی جوان های ممکلت را به اینجا می رسانند.

بر خانواده ی شما چه گذشت وقتی این وضعیت را دیدند؟

خب آنها هم مثل من سکوت کردند و گذاشتند که در آینده جواب خودشان را بگیرند. خوب خودتان می دانید توی ایران ما جز سرکوب هیچ چیز دیگری شامل حالمان نمی شود. هر موقع خواستیم حرف بزنیم یا زندانی شدیم یا سرکوب مان کردند. خانواده هم دارند این روزها را تحمل می کنند، خیلی برایشان سخت است و اگر شکایتی هم داشته باشیم دست مان به جایی بند نیست. خود من از زمانی که از زندان بیرون آمدم چه ازنظر مشکلات مالی، خانوادگی، این مشکلاتی هست که بسیاری از زندانیان با آن مواجه می شوند، از نزدیک مشکلات را لمس می کنم. ولی همه امید داریم در یک فضای آزاد و آباد دادخواهی کنیم.

آقای امینی الان سالگرد ۲۵ بهمن نزدیک هستیم، همان روزی که شما بالای جرثقیل رفته بودید آیا به آن روزها برگردیم با توجه به این مشکلات باز هم این کار را می کردید؟

بله من بارها گفتم حتی روزی که مرا شکنجه می کردند من به بازجوها گفتم، این کارهایی که شما می کنید با فشار، بی عدالتی، با زندان و کشتن و سرکوب از بین نمی رود. ما هیچ وقت از اهداف مان کوتاه نمی آییم. ما این راه را آگاهانه انتخاب کردیم، اگر من هزار بار زندان بروم شکنجه بشوم باز هم این هدفی که آگاهانه انتخاب کرده ام را ادامه خواهم کرد تا بتوانم صدای خودم را به اول گوش ایرانیان و بعد به گوش همه ی مردم جهان برسانم.

آیا کماکان فکر می کنید ماندن تان در ایران مفید هست؟ به هیچ وجه فکر کردید که ایران را ترک بکنید؟

نه من به هیچ وجه به این فکر نمی کنم که ایران را ترک کنم. دوست دارم در کشور بمانم و صدای خودم را بیش از پیش به گوش مردم برسانم. اگر هر بار هم برای شغلم از ایران خارج شوم اما باز به ایران باز خواهم گشت چون توی ایران آرام هستم. بارها از ایران بیرون رفتم و سفر زیاد کردم اما در وطن خودم دوست دارم زندگی کنم و هیچ گاه ایران را با هیچ جای دنیا عوض نمی کنم.


مادران عزادار
---------------
توفان برف وزیدن گرفته است
باید برای سروهای جوان
در فکر حجله بستن باشیم
این فصل،
- فصل مادران سیه پوش است.
عسگر آهنین/ 30 ژانویه 2012
(مجسمه مادر عزادار و فرزند کشته شده اش از کته کُلویتس)

ذهن من و تو، شکلی از تیمارستان است!

خوابم نمی‌برد؛
شب‌ها می‌جنگم با روزها؛ روزها می‌جنگم با خودم؛
با هر کسی که به نوعی با من است./
هر لحظه، ذهنم می‌لرزد؛
سال‌هاست در این جعبه که مساحت جهان را دارد، گم شده‌ام
ذهنم عصبانی است؛
گاه‌گاهی سیگار می‌کشد تا خود را زودتر به گورستان برساند.
دل ‌خوشی هم از خاطرات ذهنم ندارم.
بچه لاتی شده، بی‌ادب و پر از توهین‌های جورواجور،
باد بر سر، زندگی‌ام را به تباهی کشانده است.
طبیعت ذهنم، مثل میمون است؛
یک لحظه آرامش ندارد.
بیچاره دلم در درون غریب است.
ذهنم این دوره‌گرد آزاد پر از شیون و آه و ناله است.
ارث پدرش را ازم می‌خواهد.
مُردَم از بس که دنبال واژه‌هایش رفتم.
درگیر مالیخولیایی مطلق است،
به خیال خود دارد قد می‌کشد. ذهنم کال است،
هر روز به دنبال پس فرداست؛
در کوچه‌های دیروز پرسه می‌زند؛
در و دیوارش را فلسفه‌بافی پر کرده است.
روز روشن برایم تاریک است، طلوع برایم غروب است،
آوازهای دلم حزن‌انگیز است، پر از ناله و شیون است.
ذهنم شبیه انباری‌ای پر از آت و آشغال‌هایی بی‌مصرف است،
اما همین‌ها،
لحظه‌های تنهایی مرا پر می‌کنند
و اسم اینها را می‌گذارم زندگی

حال نگاه كن! باران می بارد بر كتیبه های زمین و برف هم می بارد" و تو هر که هستی ای كه مرا می خوانی!! وقتی اولين بار انگشت مادرم را در مشت كوچكم جا دادم؛ باخود پیمان بستم: كه هميشه رشته های محبت را با حوصله به هر موجودی متصل كنم _و اين گونه خدا را بزرگتر كنم!! ..............................و حال به تو می گویم .. باران همه ی حرفهای نگفته من به توست...حرفهایی عاشقانه.......سرشار از محبت و پیوند! و من تو را دوست می دارم بیش از همه ی حرفهای 

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه



  • شلاق می زند بر زخم های دل...
    عکس ها، چت ها
    دو نقطه و ستاره های روی کیبورد: بوسه های دیجتالی
    دو نقطه و پرانتزها؛ اخم و خنده های فانتزی
    هزاری هم این آدمک های زرد و دیجیتالی غش بکنند و ریسه بروند یا اشک از دو سوی صورت گردشان مثل باران بهاری ببارد....
    دوری دوای خودش را دارد؛ لمس و حضور
    مادرها بلد نیستند با این شکلک ها بخندند
    پدرها معنی پرانتزهای باز و دو نقطه را نمی فهمند
    برادرها با شکلک های شیطانی، روح سرکشِ سربه سر گذاشتن هایشان آرام نمی گیرد
    خواهر ها با نقطه خط های مورب بغل کردن شان نمی آید
    لب ها و چشم های کدام یار حتی اگر ستاره بارانِ همه کیبوردهای جهان شان کنیم، داغ می شوند؟
    این درد دوای خودش را دارد؛ لمس و حضور....
    باقی همه تازیانه بر زخم است...



شنبه 1 بهمن 1390 :: نویسنده : احمد شمس


 آنچه را گذشته است فراموش کن وبه انچه نرسیده است رنج واندوه مبر



هر چه شنوی به عجله وبیهوده مگوی


قبل جواب دادن تفکر کن

هیچکس را تمسخر مکن


نه به راست ونه به دروغ هرگز قسم مخور

خود برای خود زن انتخاب کن


به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو



تا حدی که می توانی از مال خود داد و دهش نما

کسی را فریب مده تا دردمند نشوی


از هر کس وهر چیز مطمئن مباش


فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی


بیگناه باش تا بیم نداشته باشی


سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

با مردم یگانه باش تا محرم ومشهور شوی


راستگو باش تا استقامت داشته باشی


متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی


دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی


معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی


دوستدار دین باش تا پاک وراست گردی


مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی


سخی وجوانمرد باش تا اسمانی باشی

روح خود را به خشم وکین الوده مساز


در هر کار وگفتار تواضع وادب را فراموش مکن


هرگز ترشرو و بد خو مباش


در انجمن نزد مرد نادان منشین که ترا نادان ندانند


اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده


دورو وسخن چین مباش


در انجمن نزدیک دروغگو منشین


چالاک باش تا هوشیار باشی

سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی


اگر چه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا ترا نگزد ونمیری


با هیچکس وهیچ ایینی پیمان شکنی مکن که به تو اسیب نرسد


مغرور وخود پسند مباش زیرا انسان چون مشک 




پر باد است واگر باد ان خالی شود چیزی باقی نمی ماند