۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه


ذهن من و تو، شکلی از تیمارستان است!

خوابم نمی‌برد؛
شب‌ها می‌جنگم با روزها؛ روزها می‌جنگم با خودم؛
با هر کسی که به نوعی با من است./
هر لحظه، ذهنم می‌لرزد؛
سال‌هاست در این جعبه که مساحت جهان را دارد، گم شده‌ام
ذهنم عصبانی است؛
گاه‌گاهی سیگار می‌کشد تا خود را زودتر به گورستان برساند.
دل ‌خوشی هم از خاطرات ذهنم ندارم.
بچه لاتی شده، بی‌ادب و پر از توهین‌های جورواجور،
باد بر سر، زندگی‌ام را به تباهی کشانده است.
طبیعت ذهنم، مثل میمون است؛
یک لحظه آرامش ندارد.
بیچاره دلم در درون غریب است.
ذهنم این دوره‌گرد آزاد پر از شیون و آه و ناله است.
ارث پدرش را ازم می‌خواهد.
مُردَم از بس که دنبال واژه‌هایش رفتم.
درگیر مالیخولیایی مطلق است،
به خیال خود دارد قد می‌کشد. ذهنم کال است،
هر روز به دنبال پس فرداست؛
در کوچه‌های دیروز پرسه می‌زند؛
در و دیوارش را فلسفه‌بافی پر کرده است.
روز روشن برایم تاریک است، طلوع برایم غروب است،
آوازهای دلم حزن‌انگیز است، پر از ناله و شیون است.
ذهنم شبیه انباری‌ای پر از آت و آشغال‌هایی بی‌مصرف است،
اما همین‌ها،
لحظه‌های تنهایی مرا پر می‌کنند
و اسم اینها را می‌گذارم زندگی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر