۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه


دوشنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۱۲

پشتیبانی شخصیتهای فرهنگی،سیاسی،اجتماعی از شاهین نجفی


به دنبال اعلام حکم ارتداد شاهین نجفی از سوی دستگاه روحانیت رژیم، فعالین فرهنگی، سیاسی و اجتماعی در یک کلیپ ویدیویی پشتیبانی خود را از این هنرمند جوان اعلام کردند.
پشتیبانان:
پرفسور مسعود انصاری، هادی خرسندی، هومر آبراهامیان، مینا احدی، اسفندیار منفردزاده، سعید محمدی ، فوائد پاشایی، فرزاد فراهانی، آرشام پارسی، امین شجره، بهرام مشیری، ضیا آتابای، مازیار قوی دل، بهیه جیلانی، فیروزه غفارپور، سعید بهبهانی، رضا علامه زاده، سیاوش امانیه، فرشاد ورهرام، فرزاد فراهانی، نسرین محمدی، منوچهر محمدی، مهرداد حیدرپور، بردیا پارس ، داریوش دولت شاهی، امید دانا، دامون گلریز، کوروش آریانا، سیاوش امانیه، حمید وحدتی، مجد شهبازخانی، کیانوش توکلی،  میلاد آقایی، رزیتا از انجمن پادشاهی، فضائل عزیزان، رضا طالبی، میثم رودکی، فائزه زندی، فرهمند کلایه، جانی آذری، میثم رودکی، رضا سومند، اوا اندیشون، لادن تفریشی ، آرزو حسن نژاد، لیلا سومند، آرش مهدوی، شهره قاسمی، ستاره میهن دوست، نازآفرین صبوری، اشکان یوسفی، نیما زندی، سرباز آرش، لادن بازرگان، احسان میران.
تهیه کنندگان: صمد آقایی و امید دانا



پیکر علیرضا صبوری در آلمان به خاک سپرده شد
کد خبر: 40133  |  زمان مخابره: ۹:۴۸:۵۱ - شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۰   |  ۳ نظر  |  دفعات مشاهده :   


رهسانیوز- روز گذشته جمعه ۲۰ ژانویه مراسم خاکسپاری و بزرگداشت علیرضا صبوری جوان ۲۳ ساله ایرانی در برلین برگزار شد. علیرضا از جمله جوانانی بود که در راهپیمایی سکوت روز ۲۵ خرداد در تهران توسط تک تیرانداز مستقیم به سرش تیر خورده بود .
به گزارش خانم اختر قاسمی بستگان علیرضا در آلمان طی تلاشی دو ماهه موفق شدند پیکر علیرضا را به آلمان منتقل کنند تا حداقل در خانه ابدی با آرامشی در نزدیکی بستگان خود بخوابد! مراسم خاکسپاری با حضور مادر علیرضا و بستگان به همراه صدها ایرانی برگزار شد. و پس از آن مراسم یاد بود برگزار شد. در این مراسم فیلم ها و عکس هایی از علیرضا به نمایش گذاشته شد. فیلم گفتگوی خواهر علیرضا با او زمانی که او از بیمارستان مرخص شده بود ولی هنوز نمی توانست صحبت کند، بسیار تاثر برانگیز بود. مهران براتی ، از فعالین حقوق بشر طی سخنانی از تلاش دو سا ل پیش خود به همراه کانون پناهندگان برای انتقال علیرضا به آلمان صحبت کرد. هژیر پلاشی روزنامه نگار از طرف جمعی از پناهندگان ایرانی ساکن برلین ضمن احساس همدردی با مادر علیرضا از تلاش و پیگیری راه علیرضا سخن گفت. پیام کانون پناهندگان ایرانی توسط مدیر مسئول آن خوانده شد و سپس علی چکاو از دوستان علیرضا در ترکیه ضمن بیان خاطراتی از علیرضا و روحیه طنز او فیلم کوتاهی را که از او در ترکیه گرفته بود، نمایش داد. پویا نودهی پسر خاله ی علیرضا شعری را برای او خواند.  مراسم بعد از دو ساعت با سرود سر اومد زمستون به پایان رسید.
لاله موذن زاده
همزمان با خاکسپاری علیرضا صبوری، خانم نازآفرین صبوری خواهر علیرضا گفتگویی با رهسانیوز داشتند پیرامون اتفاقاتی که برای علیرضا در این دو سال رخ داده است .
در روز ۲۵ خرداد سال ۱۳۸۸  چه اتفاقی افتاد؟
اون روز همه آمده بودند برای یک تظاهرا مسالمت آمیز بین میدان انقلاب تا آزادی ، جمعیت زیادی آمده بودند برای اعلام اعتراض یکی از آنها هم علیرضا بود من خودم یادم هست داشتیم با موج مردم حرکت می کردیم از بالای ساختمانها سنگ پرتاب می کردند به چه بزرگی که به سر یکی از آقایون در نزدیکی من اصابت کرد در جا افتاد ومردم آمدند به کمکش وبردنش این سنگها چیزی از گلوله کم نداشت. وقتی که جمعیت در میدان آزادی روبروی پایگاه بسیج ۱۱۷ گردان عاشورا جمع بودند شروع کردند به تیر اندازی به سمت مردم و مردم زخمی شدند علیرضا از جمله کسانی بوده که آمده بوده کمک کند وقتی علیرضا می دوید تا کمک کند به آنها گلوله ای به پیشانی اش می خورد می گفت “فقط یه لحظه احساس کردم یه چیزی توی سرم منفجر شد و دیگه همه جا تاریک شد “، مردمی که اونجا بودن او را با ماشین می رسانند به بیمارستان ، همون موقع عملش می کنند قسمتی از گلوله را خارج می کنند ولی بازم ترکشهایش توی سرش می ماند یک ماه توی کما بوده پرستارها ناامید می شوند و ترسیده بودند که برایشان دردسر نشود و زودتر دستگاهها رو قطع کنند ولی دکتر مخالفت می کند وعلی به هوش می یاد ولی فراموشی داشت، یه طرف بدنش فلج بود، کنترل ادرار و مدفوع و قدرت تکلم هم نداشت ما در این مدت بسیار دنبالش گشتیم هر روز به بیمارستانها و پزشکی قانونی تماس می گرفتم مراجعه می کردم خبر می گرفتم بیمارستانها می گفتند جسدها رو بر می دارند می برند هیچ اسمی نداریم که به شما بگوییم مسئول بیمارستان هم نمی خواستند مسئولیتی در این مورد داشته باشند، به کهریزک هم رفتم آنجا پیکرهای زیادی رو دیدم بیشتر ضربه توی صورتشون خورده بود و دیدنشون خیلی تکان دهنده بود روزهای زیادی هم پشت در اوین رفتم .  بعد از چند روز حافظه اش کمی بر می گرده و شماره خواهرم را می دهد و خانواده را مطلع می کنند او را به اسم بیمار تصادفی تشکیل پرونده داده بودند که مشکلی پیش نیاد و یک جراحی سنگین دیگه هم باز انجام دادند و فیزیوتراپی کردند و عشق به زندگی خودش کمک کرد ۶-۷ ماه طول کشید که حالش بهتر شد.می گفت می خندید شاد بود و خوشحال بود که برگشته می گفت من رفته بودم و در زمانی که توی کما بودم همه چی اونقدر روشن بود دلم نمی خواست برگردم ولی برای مامان نگران بودم .
علیرضا چطور از ایران خارج شد و چی شد به آمریکا رفت؟
خانواده دیدند علیرضا در ایران آینده ای ندارد خطر هم تهدیدش می کرد تامین جانی نداشت اون یک شاهد زنده بود بنابراین تصمیم گرفتند که از ایران برود ترکیه و آنجا پناهنده شود. اونجا خیلی اذیت شد در ترکیه پناهنده ها  خیلی امکانات کمی دارند برق گران است و آب آنجا خوب نیست و… بعد از چند ماه بهش پناهندگی دادند ولی نگذاشتند کسی همراهش برود قانون سازمان ملل این بوده که فقط به خودش پناهندگی می دادند و توی آمریکا تنها بود وقتی حالش بد شد دست و پاش بی حس می شد و از حال می رفت باید در بیمارستان بستری می شد و کمک می خواست در آمریکا فقط بردن او را بیمارستان و دکتر گفته بوده برو خوشحال باش که هنوز زنده ای و او را بستری نکردند .اوتصمیم داشت بیاد پیش من در مالزی که برای این کار عمرش وصال نداد همیشه سعی می کرد بیا روی خط با هم باشیم تنها نباشه یک شب دیدم دوستاش پیشش هستند من صحبتی نکردم فردا صبح پاشدم پیغام دادم که علی جان کجایی جوابم را نداد…. پس از ۸ ماه به دلیل عدم رسیدگی پزشکی مناسب به علت عوارض ناشی از وجود قسمت هایی از گلوله در بافت مغز در ۲۶ آبان ۱۳۹۰ در سکوت و تنهایی دچار سکتهٔ مغزی شد و در بوستون آمریکا درگذشت. در آمریکا پیکرش در پزشکی قانونی کالبد شکافی شد و جسد را به آلمان منتقل کردیم تا در آنجا به خاک سپرده شود.
چرا در برلین ایشان را دفن کردید؟
 در خواست مادرم بوده که کنار فامیل باشد برای اینکه دایی و خاله ام در آنجا هستند و نیز برای اینکه مادرم رفتن به آمریکا براش سخت است و آمریکا اجازه نمی دهد و آلمان این اجازه رو به مادرم داده است و ایشان برای تشییع جنازه به آلمان رفتند.علیرضا عاشق مادرم بود من یک برادرم شهید شده بود و مادرم همین یک پسر را داشت و خیلی او را دوست داشت و حالا بعد از این همه زمان اینگونه باید فرزندش را ببیند .
مادر و خاله های علیرضا صبوری

خواهر علیرضا صبوری: برادرم وقتی تیر خورد یک ماه گم شده بود



مسیح علی نژاد
خواهر علیرضا صبوری میاندهی جوانی که در راهپیمایی روز ۲۵ خرداد ۸۸ با اصابت گلوله به سرش زخمی شده بود و اینک بعد از گذشت دو سال در گذشته است می گوید: برادرم از نابسامانی های جامعه واقعا آزرده بود، وابسته به هیچ گروه سیاسی نبود، اما به خاطر اعتراضی که داشت به خیابان رفت که گلوله به پیشانی اش شلیک شد. دو سال دربه در به دری و بیماری و زجر و بدبختی کشید اما به آرامش نرسید و در نهایت ما از دستش دادیم. 
در روزهای اخیر خبری در سایت ها به نقل از  فعالان حقوق بشر  منتشر شد که گزارش می داد علیرضا صبوری میاندهی یک جوان پناهنده ایرانی در یکی از شهرهای کوچک اطراف بوستن به دلیل بیماری مربوط به جراحاتی که از راهپیمایی 25 خرداد 1388 در سرش باقی مانده بود، جان سپرد.
این خبر در حالی منتشر می شد که به نظر می رسد پیش از این چندان نام و خبری  از علیرضا صبوری و خانواده ی وی  منتشر نشده بود تا نشان دهد که او  یکی از جوانانی به شمار می رفت که قربانی خشونت و حوادث پس از انتخابات ۸۸ شده بود.
اینک که این جوان 22 ساله ایرانی در یکی از شهرهای کوچک اطراف بوستن در آمریکا و در غربت در گذشته است  سکوت خانواده ی او نیز همانند سکوت بسیاری از خانواده های دیگر که به خاطر شرایط فرزندان دیگرشان در ترس و ناامنی زندگی می کنند، شکست  و از رنج ها و سختی ها و هراس هایی که به خاطرش ناگزیر به سکوت شده بودند، جزییاتی را شرح می دهند.
نازآفرین صبوری خواهر علی رضا صبوری در  گفتگویی که با او انجام داده ام می گوید: برادرم در جریان راهپیمایی 25 خرداد 1388  مورد اصابت گلوله  قرار گرفته بود که همان زمان او را به بیمارستانی در تهران منتقل کردند اما در ایران می ترسیدیم که بگوییم چه بلایی سر برادرم آمده است نگران بودیم که مبادا وقتی متوجه شوند برادرم را اذیت کنند.
علیرضا صبوری پس از آنکه به ناگزیر ایران را ترک کرد حتی در غربت هم به خاطر امینت سایر اعضای خانواده اش که در ایران زندگی می کنند، سکوت کرد و تا آنکه سرانجام در همان سکوت جان باخت.
متن گفتگویم با نازآفرین صبوری خواهر علی رضا صبوری را بخوانید:
خانم صبوری اگر خودتان بخواهید علیرضا را به مردم معرفی کنید چه می گویید. چون به هرحال کسی اصلا نمی داند که آیا ایشان اساسا در راهپیمایی بوده و آیا گلوله ای به ایشان شلیک شده یا نه؟ ببخشید که این پرسش را می پرسم اما خودتان توضیح می دهید؟
علیرضا یک فرشته بود که از نابسامانی های جامعه خیلی ناراحت نبود، روح اش آزرده بود، ولی وابسته به هیچ جناح و جبهه ای نبود، یعنی فعال سیاسی نبود فقط می خواست اعتراض اش را بگوید به عنوان یک جوان رفت به خیابان که کنار دوستانش باشد ولی این اتفاق برایش افتاد. دو سال هم دربه در به دری و بیماری و زجر و بدبختی کشید، ما همه امیدوار بودیم که بلاخره به آرامش برسد  اما در نهایت ما از دستش دادیم. همه برایش زحمت کشیدند، همه خانواده آرزویشان این است که علیرضا زنده باشد اما آنها نباشند.
خب چرا هیچ اطلاع رسانی در موردش نشد که مردم می توانستند دسترسی به اطلاعات داشتند و کمک می کردند؟
خانواده ههایی که مثل ما هستند، بچه هایشان زندانی هستند یا صدمه دیدند، می ترسند. علیرضا به زور نجات پیدا کرده بود، از مرگ برگشته بود، تیر توی پیشانی اش خورده. در چنین شرایطی خانواده می ترسند که دوباره از دستش بدهند، مجبور هستند سکوت کنند. راستش   خانواده ها نمی دانند چکار کنند. من خودم دو تا بچه دارم.  ما نمی دانیم چکار باید بکنیم. می گوییم اگر حرفی بزنیم، از دستش می دهیم، اگر حرف هم نزنیم که این اتفاق می افتد....   
پس ممکن هست یک توضیحی بدهید که علیرضا کدام بیمارستان بوده و زمانی که تیر خورد چه وضعیتی داشت؟
موقعی که گلوله خورد یک ماه گم شده بود. توی بیمارستان توی کما بود. ما بعد از یک ماه که پیداش کردیم، دیگه فراموشی داشت، فلج شده بود، دکتر بالای سرش بود و ما هم کمک می کردیم، بتواند بایستد و راه برود و قدرت تکلم هم نداشت. شش یا هفت ماه این وضعیت طول کشید. خانه ما را جابجا کردند و حتی علیرضا را در بخش نوزادان در بیمارستان بستری کرده بود که کسی پیداش نکند. زمانی که پیدا شده بود سریع به ما گفتند از توی بیمارستان ببریدش. بعد ما خانه را  جابجا کردیم و رفتند یک خانه ای که نتوانند پیداش کنند و از علیرضا مخفیانه مراقبت می کردند. مادرم و خانواده ام می ترسیدند حرفی بزنند. یک برادرم شهید شده بود و مادرم همین یک پسر را داشت.
الان مادرتان در جریان است که چه اتفاقی برای علیرضا افتاده است.
بله خانواده ام در ایران مراسم برگزار کردند ولی به کسانی که از کنار منزل ما رد می شوند گفته می شود که تصاودف کرده که جلوی مراسم گرفته نشود.

یک جوری احجاف است که چرا اطلاع رسانی نشده در موردش؟ چون اگر اطلاع رسانی می شد شاید به او کمک بیشتری می شد؟
خیلی احتیاج به کمک داشت. برای اینکه اصلا نباید تنها می ماند. برای اینکه باید حتما یک پرستار داشت. برای اینکه دست و پاهاش بی حس می شد و از حال می رفت. نباید تنها می ماند.
من شنیده ام که خانواده پیگیری کرده بودند که خواهر علیرضا  کنارش باشد، می شه شرحی بدهید که چطور نتوانستید کنار برادرتان که نیاز به مراقبت داشت باشید؟
وقتی مدارک پزشکی اش را بردند گفتند علیرضا مریض است و مادرش باید کنارش باشد ولی اجازه ندادند و گفتند فقط یک نفر می تواند بیاید و بعد از یک سال که همه ی کارهاش به لحاظ پناهنده بودن در آمریکا تمام شد می تواند از کشور خارج شود یا کسی را بیاورد کنارش.   
برای اینکه پیکرش کجا دفن شود آیا تصمیمی گرفتید؟
الان پیکر علی رضا در بوستن آمریکاست و توی نوبت کالبد شکافی است. بعد از کالبد شکافی خودشان خاکسپاری می کنند و فیلمش را برای خانواده می فرستند.


پیکر علیرضا صبوری در آلمان به خاک سپرده شد
کد خبر: 40133  |  زمان مخابره: ۹:۴۸:۵۱ - شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۰   |  ۳ نظر  |  دفعات مشاهده :   


رهسانیوز- روز گذشته جمعه ۲۰ ژانویه مراسم خاکسپاری و بزرگداشت علیرضا صبوری جوان ۲۳ ساله ایرانی در برلین برگزار شد. علیرضا از جمله جوانانی بود که در راهپیمایی سکوت روز ۲۵ خرداد در تهران توسط تک تیرانداز مستقیم به سرش تیر خورده بود .
به گزارش خانم اختر قاسمی بستگان علیرضا در آلمان طی تلاشی دو ماهه موفق شدند پیکر علیرضا را به آلمان منتقل کنند تا حداقل در خانه ابدی با آرامشی در نزدیکی بستگان خود بخوابد! مراسم خاکسپاری با حضور مادر علیرضا و بستگان به همراه صدها ایرانی برگزار شد. و پس از آن مراسم یاد بود برگزار شد. در این مراسم فیلم ها و عکس هایی از علیرضا به نمایش گذاشته شد. فیلم گفتگوی خواهر علیرضا با او زمانی که او از بیمارستان مرخص شده بود ولی هنوز نمی توانست صحبت کند، بسیار تاثر برانگیز بود. مهران براتی ، از فعالین حقوق بشر طی سخنانی از تلاش دو سا ل پیش خود به همراه کانون پناهندگان برای انتقال علیرضا به آلمان صحبت کرد. هژیر پلاشی روزنامه نگار از طرف جمعی از پناهندگان ایرانی ساکن برلین ضمن احساس همدردی با مادر علیرضا از تلاش و پیگیری راه علیرضا سخن گفت. پیام کانون پناهندگان ایرانی توسط مدیر مسئول آن خوانده شد و سپس علی چکاو از دوستان علیرضا در ترکیه ضمن بیان خاطراتی از علیرضا و روحیه طنز او فیلم کوتاهی را که از او در ترکیه گرفته بود، نمایش داد. پویا نودهی پسر خاله ی علیرضا شعری را برای او خواند.  مراسم بعد از دو ساعت با سرود سر اومد زمستون به پایان رسید.
لاله موذن زاده
همزمان با خاکسپاری علیرضا صبوری، خانم نازآفرین صبوری خواهر علیرضا گفتگویی با رهسانیوز داشتند پیرامون اتفاقاتی که برای علیرضا در این دو سال رخ داده است .
در روز ۲۵ خرداد سال ۱۳۸۸  چه اتفاقی افتاد؟
اون روز همه آمده بودند برای یک تظاهرا مسالمت آمیز بین میدان انقلاب تا آزادی ، جمعیت زیادی آمده بودند برای اعلام اعتراض یکی از آنها هم علیرضا بود من خودم یادم هست داشتیم با موج مردم حرکت می کردیم از بالای ساختمانها سنگ پرتاب می کردند به چه بزرگی که به سر یکی از آقایون در نزدیکی من اصابت کرد در جا افتاد ومردم آمدند به کمکش وبردنش این سنگها چیزی از گلوله کم نداشت. وقتی که جمعیت در میدان آزادی روبروی پایگاه بسیج ۱۱۷ گردان عاشورا جمع بودند شروع کردند به تیر اندازی به سمت مردم و مردم زخمی شدند علیرضا از جمله کسانی بوده که آمده بوده کمک کند وقتی علیرضا می دوید تا کمک کند به آنها گلوله ای به پیشانی اش می خورد می گفت “فقط یه لحظه احساس کردم یه چیزی توی سرم منفجر شد و دیگه همه جا تاریک شد “، مردمی که اونجا بودن او را با ماشین می رسانند به بیمارستان ، همون موقع عملش می کنند قسمتی از گلوله را خارج می کنند ولی بازم ترکشهایش توی سرش می ماند یک ماه توی کما بوده پرستارها ناامید می شوند و ترسیده بودند که برایشان دردسر نشود و زودتر دستگاهها رو قطع کنند ولی دکتر مخالفت می کند وعلی به هوش می یاد ولی فراموشی داشت، یه طرف بدنش فلج بود، کنترل ادرار و مدفوع و قدرت تکلم هم نداشت ما در این مدت بسیار دنبالش گشتیم هر روز به بیمارستانها و پزشکی قانونی تماس می گرفتم مراجعه می کردم خبر می گرفتم بیمارستانها می گفتند جسدها رو بر می دارند می برند هیچ اسمی نداریم که به شما بگوییم مسئول بیمارستان هم نمی خواستند مسئولیتی در این مورد داشته باشند، به کهریزک هم رفتم آنجا پیکرهای زیادی رو دیدم بیشتر ضربه توی صورتشون خورده بود و دیدنشون خیلی تکان دهنده بود روزهای زیادی هم پشت در اوین رفتم .  بعد از چند روز حافظه اش کمی بر می گرده و شماره خواهرم را می دهد و خانواده را مطلع می کنند او را به اسم بیمار تصادفی تشکیل پرونده داده بودند که مشکلی پیش نیاد و یک جراحی سنگین دیگه هم باز انجام دادند و فیزیوتراپی کردند و عشق به زندگی خودش کمک کرد ۶-۷ ماه طول کشید که حالش بهتر شد.می گفت می خندید شاد بود و خوشحال بود که برگشته می گفت من رفته بودم و در زمانی که توی کما بودم همه چی اونقدر روشن بود دلم نمی خواست برگردم ولی برای مامان نگران بودم .
علیرضا چطور از ایران خارج شد و چی شد به آمریکا رفت؟
خانواده دیدند علیرضا در ایران آینده ای ندارد خطر هم تهدیدش می کرد تامین جانی نداشت اون یک شاهد زنده بود بنابراین تصمیم گرفتند که از ایران برود ترکیه و آنجا پناهنده شود. اونجا خیلی اذیت شد در ترکیه پناهنده ها  خیلی امکانات کمی دارند برق گران است و آب آنجا خوب نیست و… بعد از چند ماه بهش پناهندگی دادند ولی نگذاشتند کسی همراهش برود قانون سازمان ملل این بوده که فقط به خودش پناهندگی می دادند و توی آمریکا تنها بود وقتی حالش بد شد دست و پاش بی حس می شد و از حال می رفت باید در بیمارستان بستری می شد و کمک می خواست در آمریکا فقط بردن او را بیمارستان و دکتر گفته بوده برو خوشحال باش که هنوز زنده ای و او را بستری نکردند .اوتصمیم داشت بیاد پیش من در مالزی که برای این کار عمرش وصال نداد همیشه سعی می کرد بیا روی خط با هم باشیم تنها نباشه یک شب دیدم دوستاش پیشش هستند من صحبتی نکردم فردا صبح پاشدم پیغام دادم که علی جان کجایی جوابم را نداد…. پس از ۸ ماه به دلیل عدم رسیدگی پزشکی مناسب به علت عوارض ناشی از وجود قسمت هایی از گلوله در بافت مغز در ۲۶ آبان ۱۳۹۰ در سکوت و تنهایی دچار سکتهٔ مغزی شد و در بوستون آمریکا درگذشت. در آمریکا پیکرش در پزشکی قانونی کالبد شکافی شد و جسد را به آلمان منتقل کردیم تا در آنجا به خاک سپرده شود.
چرا در برلین ایشان را دفن کردید؟
 در خواست مادرم بوده که کنار فامیل باشد برای اینکه دایی و خاله ام در آنجا هستند و نیز برای اینکه مادرم رفتن به آمریکا براش سخت است و آمریکا اجازه نمی دهد و آلمان این اجازه رو به مادرم داده است و ایشان برای تشییع جنازه به آلمان رفتند.علیرضا عاشق مادرم بود من یک برادرم شهید شده بود و مادرم همین یک پسر را داشت و خیلی او را دوست داشت و حالا بعد از این همه زمان اینگونه باید فرزندش را ببیند .

مادر و خاله های علیرضا صبوری

 جـــرس: خواهر شهید علیرضا صبوری میاندهی، از شهدای ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ می گوید "علیرضا هم مانند بسیاری دیگر از جوانان، به شرایط بد اقتصادی و اجتماعی حاکم در ایران و نداشتن چشم اندازی روشن برای آیندهٔ خود معترض بود و همیشه می‌گفت که چرا نباید اعتراض کرد، او معتقد بود که در این راه حد اقل کاری که می‌تواند انجام دهد شرکت در تظاهرات است. حتی پس از آنکه تا حدی بهبودی خودش را بازیافته بود، همیشه دلش می‌خواست حرف‌هایش را به گوش همه برساند که ماموران با مردم چگونه برخورد می‌کنند."  

 
به گزارش ارگان خبری فعالان حقوق بشر، زنده یاد علیرضا صبوری میاندهی، در روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ همانند هزاران جوان دیگر، با دست خالی به خیابان رفت تا اعتراضش را نسبت به این نا‌بسامانی‌ها و نتیجهٔ بحث بر انگیز انتخابات ریاست جمهوری ابراز کند و در‌‌ همان روز در حوالی میدان آزادی، روبه روی پایگاه گردان ۱۱۷ عاشورا، در حالیکه به کمک هم‌ وطنانش که مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند شتافته بود، ناگهان تیری پیشانی‌اش را شکافت؛ آنچنان که خودش بعد‌ها گفت، انگار چیزی در سرش منفجر شد و جهان در مقابل چشمانش به سیاهی رفت.


عده‌ای از معترضین پیکر نیمه جان وی را به بیمارستان بردند و پزشکان شبانه او را مورد عمل جراحی قرار دادند و موفق شدند که تکه‌هایی از گلوله را از سرش خارج کنند. ولی متاسفانه علیرضا به کما رفت و در این مدت خانواده‌اش تمامی بیمارستان‌ها زندان‌ها و سرد خانه‌ها را زیر و رو می‌کردند و به امید یافتن نشانی، از گم گشته‌شان هر روز به زندان اوین مراجعه می‌کردند. تا اینکه پس از گذشت حدود ۱ ماه علیرضا از مرگ بازگشته و به هوش آمد.
 
او که قسمت عمده‌ای از حافظه، قدرت تکلم و کنترل روده‌ها را از دست داده بود، در حالی که نیمی از بدنش فلج شده بود، پس از چند روز توانست به سختی شماره تلفن یکی از خواهرانش را به یاد آورد. پرسنل بیمارستان به سرعت جریان را به خانواده‌اش اطلاع دادند و به پیشنهاد مدیریت بیمارستان و به خاطر مسائل امنیتی، نام وی به عنوان بیمار تصادفی در پرونده‌های بیمارستان ثبت شد و‌‌ همان شب علیرضا را به خانه‌اش منتقل کردند تا باقی خدمات درمانی، در خانه به او ارائه گردد.



با کمک‌های بی‌دریغ مددکار و اعضای خانواده، علیرضا پس از چندی توانست مقداری از قوای از دست رفته‌اش را باز یابد ولی همچنان با مشکلات عمده‌ای مانند سردرد‌های شدید و مداوم و ضعیف بودن قدرت تکلم رو برو بود. به همین دلیل پزشکان برای بار دوم سعی کردند تکه‌های باقی مانده گلوله را خارج کنند اما تکه‌هایی از گلوله، در نقاط حساسی از بافت مغز او قرار گرفته بودند که با حرکت دادن آن‌ها، امکان داشت علیرضا جان خود را از دست بدهد یا برای همیشه فلج شود، به همین علت حتی پس از عمل جراحی دوم نیز تکه‌هایی از گلوله به جای ماند و تذکرات لازم راجع به وخیم بودن شرایطش و مراقبت‌های لازم به وی داده شد.

پس از آنکه علیرضا سلامت نسبی خود را بازیافت، به پیشنهاد و کمک خانواده‌اش و بدلیل رعایت مسائل امنیتی، از ایران خارج شد و به ترکیه رفت و مدارک خود را در اختیار کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل قرار داد. سرانجام، پس از ماه‌ها، با در خواست وی موافقت شد و وی با امید به فردایی روشن و آزاد، اما در تنهایی مطلق، به شهر بوستون آمریکا فرستاده شد.



اما در کمال تاسف، پس از ۸ ماه به علت عوارض ناشی از وجود قسمت‌هایی از گلوله در بافت مغز، سر انجام در ۲۶ آبان ۱۳۹۰ علیرضا صبوری جان سپرد و پس از حدود ۲ ماه، و به درخواست خانواده‌اش، پیکرش را در شهر برلین آلمان به خاک سپردند.



در همین رابطه، نازآفرین صبوری (خواهر علیرضا صبوری)، که پس از حوادث انتخابات ۸۸ و اتفاقاتی که برای برادرش افتاد، از ایران خارج شده و هم اکنون به همراه خانواده‌اش در مالزی اقامت دارد، از جزییات ماجرا سخن می گوید:



لطفاً بفرمایید که در روز ۲۵ خرداد چه اتفاقی برای برادرتان افتاد

در آن روز علیرضا هم مانند بسیاری دیگر از جوانان، در حوالی میدان آزادی تهران، در تظاهرات شرکت کرده بود و آنطور که بعداً از پرسنل بیمارستان شنیدیم، مردم او را در حالی که گلوله‌ای به پیشانی‌اش خورده بود به بیمارستان منتقل کرده بودند و‌‌ همان شب مورد عمل جراحی قرار می‌گیرد اما در حین عمل جراحی به کما می‌رود و چند روز بعد برای بار دوم در یک بیمارستان دیگر تحت عمل جراحی قرار گرفته است.



علیرضا ۱ ماه در کما بود و ما هم هیچ اطلاعی از وضعیتش نداشتیم. همهٔ اعضای خانواده و فامیل، هر روز با نگرانی، به بیمارستان‌ها، کلانتری‌ها، و زندان اوین سر می‌زدیم. جلوی زندان اوین هر روز لیست اسامی بازداشت شده‌ها را می‌چسباندند اما خبری از علیرضا نبود. پس از چند روز با نا‌امیدی به سردخانهٔ کهریزک سر زدیم و در آنجا عکس کشته شده‌ها را به ما نشان می‌دادند که بسیار وحشتناک بود. حتی با پلیس ۱۱۰ تماس گرفتیم و یک آدرس به ما داد که به آنجا سر بزنیم اما آنجا هم نبود. پس از حدود ۱ ماه سرکشی به همهٔ مکان‌هایی که ممکن بود علیرضا در آنجا باشد، بسیار نا‌امید شده بودیم و برخی از خانواده‌های مجروحان به ما گفته بودند که تعدادی از کشته شده‌ها را در گور‌های دست جمعی در بهشت زهرا دفن کرده‌اند و ممکن است علیرضا هم در میان آن‌ها باشد.
 
سرانجام چگونه توانستید علیرضا را پیدا کنید؟ 

به واسطه تلاش پزشکان، علیرضا پس از ۱ ماه به هوش آمده و به زحمت توانسته بود شماره تلفن خواهرم را بگوید. پرسنل بیمارستان با خواهرم تماس گرفتند و ماجرا را به ما اطلاع دادند و ما هم به بیمارستان رفتیم. در بیمارستان از خانواده‌های برخی مجروحان و پرسنل بیمارستان شنیدیم که اگر ماموران مطلع شوند که یکی از مجروحان در بیمارستان است و او را شناسایی کنند ممکن است برای از بین بردنش دست به هر اقدامی بزنند تا شاهدی برای بی‌رحمی‌هایشان در برخورد با معترضین باقی نماند. حتی پرسنل بیمارستان به ما گفتند که در حال حاضر علیرضا را بعنوان مجروح تصادفی در پرونده‌های بیمارستان ثبت کرده‌اند و به پیشنهاد یکی از پزشکان، قرار شد تا ادامهٔ مراحل درمان علیرضا در منزل انجام شود و‌‌ همان شب علیرضا را به منزل منتقل کردیم.
 
وقتی علیرضا را به منزل منتقل کردید در چه وضعیتی قرار داشت؟ 

ما علیرضا را فقط به این علت که شناسایی نشود، در حالی که لازم بود تحت مراقبت‌های ویژهٔ پزشکی باشد، و نیمی از بدنش فلج شده بود و قادر به صحبت کردن نبود، حتی کنترل روده‌هایش را از دست داده بود به منزل آوردیم. برای بلند شدنش از رختخواب باید ۳ نفر به علیرضا کمک می‌کردند تا بتواند از جا بلند شود و در این مدت همهٔ اعضای خانواده به نوعی درگیر این مسئله شده بودند.



طی حدود ۸ ماه که بطور مداوم فیزیوتراپ و مددکار گفتار درمانی با او کار کردند، نهایتاً مقداری از توانایی‌هایش را توانست مجدداً به دست بیاورد و کمی از کارهای شخصی‌اش را خودش انجام دهد و تا حدی هم می‌توانست صحبت کند. خود علیرضا هم خیلی تلاش می‌کرد تا هرچه سریع‌تر از این وضعیت بیرون بیاید.
 
هزینه‌های درمان را چگونه پرداخت کردید؛ آیا توانستید از بیمهٔ دولتی استفاده کنید؟ 

خیر. خانوادهٔ ما منزل شخصیشان را که پس از بازنشسته شدن پدرم خریده بودند، فروختند تا هم بخاطر رعایت مسائل امنیتی آدرس منزلمان عوض شود و هم پول کافی برای تامین هزینه‌های بیمارستان و درمان در منزل فراهم شود. علیرضا بیمهٔ خدمات درمانی داشت ولی بعلت رعایت مسائل امنیتی مجبور شدیم تمام هزینه‌ها را بصورت شخصی پرداخت کنیم. در حال حاضر هم خانواده‌ام در یک منزل اجاره‌ای زندگی می‌کنند. همهٔ این‌ها مسائلی است که جمهوری اسلامی بر خانوادهٔ ما تحمیل کرده است.
 
آیا علیرضا خود را یک فعال سیاسی می‌دانست؟ 

خیر، علیرضا هم مانند بسیاری دیگر از جوانان، به شرایط بد اقتصادی و اجتماعی حاکم در ایران و نداشتن چشم اندازی روشن برای آیندهٔ خود معترض بود و همیشه می‌گفت که چرا نباید اعتراض کرد، او معتقد بود که در این راه حد اقل کاری که می‌تواند انجام دهد شرکت در تظاهرات است. حتی پس از آنکه تا حدی بهبودی خودش را بازیافته بود، همیشه دلش می‌خواست حرف‌هایش را به گوش همه برساند که ماموران رژیم با مردم چگونه برخورد می‌کنند. اما بدلیل ملاحظات امنیتی برای خانواده، سکوت می‌کرد و همین مسئله فشار زیادی به او وارد می‌کرد.
 
چه شد که علیرضا تصمیم گرفت از ایران خارج شود؟ 

علیرضا یک شاهد زنده بود برای اثبات دروغ بودن این ادعای رژیم جمهوری اسلامی که حقوق فردی و اجتماعی افراد را برای شرکت آزادانه در تظاهرات به رسمیت می‌شناسد. مسلماً وقتی به ماموران دستور داده شده است که سر و صورت تظاهر کنندگان را هدف بگیرند، از ترس آن است که شاهدی زنده بماند.



او مدرکی گویا برای اثبات نقض حقوق بشر در ایران بود و اگر سکوت خودش را می‌شکست، برای جمهوری اسلامی هزینه‌های حقوق بشری سنگینی در پی داشت و همین مسئله هم می‌توانست برای خودش و خانواده دردسر‌های زیادی ایجاد کند و اگر هم سکوت می‌کرد، طبیعتاً می‌بایست فشار روانی زیادی را تحمل کند. بنابراین حدود ۸ ماه پس از آن اتفاق، با تصمیم خانواده و رضایت خودش و به امید شروع یک زندگی عادی و آینده‌ای بهتر از کشور خارج شد.
 
برادرتان پس از خروج از ایران به کجا رفت؟ 

علیرضا پس از خروج از ایران، به همراه ۴ نفر از اعضای خانواده، که بعنوان همراه با او رفته بودند، و با قطار به ترکیه رفت و خودش را به کمیساریای عالی پناهندگان سارمان ملل در آنکارا معرفی کرد و سپس او را به شهر نیده منتقل کردند. او مدت ۷ ماه در ترکیه بود و در طول این مدت هیچگونه خدمات پزشکی و درمانی قابل توجهی از سوی سازمان ملل دریافت نکرد و حتی دارو‌ها و وسایل اولیه مورد نیازش را از ایران برایش ارسال می‌کردیم. در طول آن مدت بسیار اذیت شد و در سرمای شدید ترکیه برق مرتب قطع می‌شد و آب گرم به راحتی آماده نمی‌شد و حتی مجبور بود برای گرم کردن خانه از زغال سنگ استفاده کند که شرایط نامناسبی را به وجود آورده بود و نهایتاً او را در تنهایی مطلق به آمریکا فرستادند.



آیا در آمریکا نزد فامیل و یا اعضای خانواده‌تان فرستاده شد؟ 

خیر. ما در آمریکا هیچ فامیل و یا حتی دوست و آشنایی نداشتیم و این تصمیمی بود که دفتر پناهندگان سازمان ملل گرفت. درخواست ما این بود که علیرضا را به آلمان نزد خاله و دایی‌اش بفرستند تا از او مراقبت کنند ولی متاسفانه او را به شهر بوستون آمریکا فرستادند و در آنجا هم شرایط مناسبی نداشت. در ابتدا که مجبور بود با چند نفر در یک خانه زندگی کند. حتی برای استفاده از اینترنت به منزل دوستان دیگرش می‌رفت و پس از مدتی یک خانه با وسایل به او دادند و خدمات پزشکی محدودی به مدت ۶ ماه در اختیارش گذاشتند و بعد از آن هم تمام هزینه‌های درمانش را باید بصورت شخصی پرداخت می‌کرد. در طول ۱۱ ماه که در آمریکا بود تحت درمان پزشکان قرار داشت اما عملاً او را نه بستری کردند و نه خدمات درمانی قابل توجهی در اختیارش قرار دادند و حتی وضعیتش روز به روز بد‌تر می‌شد. خودش یکبار به من گفت که یکی از پزشکان با گفتن این مسئله که ممکن است به زودی تمام بدنش فلج شود و عمر زیادی نخواهی داشت، او را از ادامهٔ زندگی ناامید کرده است. همین مسئله تاثیر منفی زیادی در روحیه‌اش گذاشته بود که باعث شد در کلاس‌های زبان شرکت نکند و بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند. من فکر می‌کنم لازم بود که همیشه یک نفر یا یک پرستار در کنار علیرضا می‌بود و نمی‌بایست او را تنها می‌گذاشتند.



علیرضا همیشه از اینکه دست و پا‌هایش در خیابان بی‌حس می‌شود و ممکن است هر لحظه در خیابان بیافتد، برای ما می‌گفت و رفتن به بیرون از خانه برایش خطرناک بود. او همیشه از اینکه نمی‌توانست از امکانات زیادی که در آمریکا وجود داشت استفاده کند غمگین بود.



علیرضا تصمیم داشت بخاطر مشکلاتی که در آمریکا داشت برای ادامهٔ زندگی نزد من در مالزی بیاید اما تقدیر برایش طور دیگری رقم خورد و در ۲۸ آبان ۱۳۹۰ در حالی که در خانه‌اش پشت کامپیو‌تر نشسته بود بر اثر خونریزی مغزی فوت می‌کند.
 
شما چگونه متوجه فوت علیرضا شدید و چه شد که پیکرش را به آلمان منتقل کردید؟

ما ۲روز از علیرضا خبر نداشتیم. تا اینکه روز ۳۰ آبان ۱۳۹۰ خواهرم از ایران با من تماس گرفت و گفت که مسئولین سازمان اسکان مجدد شهر بوستون با او تماس گرفتند و موضوع را به اطلاع خانواده رسانده‌اند. آن‌ها همچنین گفته بودند که پس از کالبد شکافی، می‌توانند پیکر علیرضا را در آمریکا به خاک بسپارند و فیلم آن را برای خانواده ارسال کنند. اما خانواده ما تصمیم گرفتند که پیکر علیرضا را در جایی نزدیک‌تر به ایران و خانواده‌اش به خاک بسپارند و بخاطر مشکلات سفر به آمریکا و همچنین رعایت مسائل امنیتی که ممکن بود از سوی دولت جمهوری اسلامی پیش بیاید، پیکر علیرضا را به ایران منتقل نکنند و آن را به آلمان و نزد خاله و دایی بفرستند و در آنجا به خاک بسپارند.



این مراحل حدود ۵۰ روز طول کشید و نهایتاً در روز ۱۷ دی ماه ۱۳۹۰ پیکر علیرضا به آلمان منتقل شد و تا طی شدن مراحل اداری و برگزاری مراسم خاکسپاری حدود ۲ هفته بعد یعنی روز جمعه ۳۰ دی ماه با حضور جمعی از اعضای گروه‌های فعال سیاسی و حقوق بشر ایرانی، در شهر برلین به خاک سپرده شد.



در همین جا لازم می‌دانم از همهٔ افرادی که در طول این مدت برای تسریع در روند انتقال پیکر علیرضا به آلمان تلاش کردند تشکر کنم.