۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه


همه ی ما سرماخورده ی یک زمستانیم...

پشت هم را به خاطر اینکه مثلِ هم نیسیتم خالی نکنیم

نوشته بودم شانه هام تابِ این همه تابوت را ندارد...نرو ...مردمِ این شهر همه پیمان شکن اند....شاید برخی از دوستانم فکر کردند از نا امیدی حرف می زنم آن هم در شبی که بلاخره بخش هایی از مردم خودشان را برای رفتن به خیابان آماده می کنند اما صادقانه اش این است که باید این واگویه را به خودم و خودمان می گفتم تا اگر می خواهیم باشیم و بایسیتم باید با هم روراست باشیم...

وقتی انقلاب شد من دو ساله بودم و بعدش هم جز در کتاب های تاریخی که فاتحان نوشته بودند روایان و شاهدان عینی را که از نزدیک ندیدیم تا با ما بگویند چه گذشت بر مردم ایران اما حالا به عنوان خبرنگار همین دو سال خیلی چیزها به چشمم دیدم که شاید بر خلاف تصور خیلی ها گاهی تابم در برابرشان کم بود. راوی قصه های پرغصه ی خانواده های آسیب دیده ای بودم که به وضوح می دیدیم آنها فرسنگ ها با هم تفاوت فکری و اندیشه ای داشتند اما همه شان در کنار هم و با هم زخمی و زندانی و کشته و اعدام شدند و حالا جز خودشان کسی کنارشان نیست و ما هم هر از چند گاهی برای یاد کردن از آنها خودی و ناخودی می کنیم.

محمد مختاری ها و صانع ها، محرم چگینی ها ... همین آرش رحمانی پور و سعید ملک پور که پیش از انتخابات دستگیرشان کردند و پس از انتخابات برایشان نقشه ی محاکمه کشیدند...
همین زهرا بهرامی که توی راهپیمایی گرفتند و بعد اعدامش کردند به جرم های دیگری... فرزاد کمانگر....جعفر کاظمی که گفتند فرزندش اشرف بود و بعد حتی به خانواده اش نگفتند که روز ملاقات نرود...احمد نعیم آبادی، رامین آقازاده قهرمانی... خیلی ها از میان خود ما بودند که نیاز به همراهیِ هیچ سیاستمداری نداشتند و ندارند. نیاز به یادِ ما داشتند....

ما چقدر کنار خانواده هاشان بودیم؟

..در اینکه سیاستمداران تا کجا پای مردم شان می ایستند نقدها بسیار است اما من دلم از خودمان گرفته که هوای هم را نداریم...

عبدالرضا قنبری معلمی بوده که از عاشورا تا امروز توی زندان هست و محکوم به اعدام اصلا فراموش شده ...معلم دیگری جایش نشسته توی کلاس و قنبری را هم که به مجاهدین وصلش کردند ...از ساده لوحی های خودمان از کینه های خودمان نسبت به خودمان سو استفاده کردند....تخمِ تردید و بدبینی پاشیدند ما هم آبش دادیم و بارورش کردیم...

از حق این یکی که زندانی شد دفاع نمی کنیم چون زیادی سبز است، از حق آن یکی که اعدام شده دفاع نمی کنیم چون سرخ است از آن دیگری دفاع نمی کنیم چون مسول سایت پورنو گرافی معرفی شده از آن یکی حرفی نمی زنیم چون گفتند توی خانه اش مواد مخدر داشته از یکی دیگر دفاع نمی کنیم چون فامیل موسوی بوده، از آن یکی حرفی نمی زنیم چون انجمن پادشاهی بوده، یکی را می گوییم بهایی بود، یکی مسلمان بود و حقش بود در همان جمهوری اسلامی به حسابش برسند، در برابر حصر موسوی و کروبی سکوت می کنیم چون آنها در برابر اعدام های دهه ی شصت سکوت کرده اند، از کردها دفاع نمی کنیم چون گفته اند تجزیه طلب بوده اند، نمی گویم همه باید از همه دفاع کنند مشکل این است که ما سخت مشغولِ زدنِ آن دیگری که مثل ما نبود ه می شویم چون راه دفاع از حقِ کسی که به ما شبیه تر است را در نفیِ دیگری که شبیهِ ما نیست می بینیم.

ما خودمان به خودمان پشت می کنیم و آنوقت می گوییم تقصیر سیاستمداران ماست....شکی نیست که اعتماد و اتحاد و بازسازی باورهای مخدوش مردم از بالا باید به بدنه جامعه منتقل شود اما ما هم بی تقصیر نیسیتم وقتی سخت مشغولِ فراموشیِ کسانی که نیازمند ما هستند تا صدای شان باشیم، شده ایم و سخت مشغولِ خودزنی...ما تابوت های زیادی را سالهای سال است که روی زمین گذاشتیم و بعد پشت سرمان را هم نگاه نکردیم و حالا باز هم همان راه را می رویم و تابوت هایی تازه تر دعواهایی تازه تر، تقسیم هایی تازه تر ....غافل از اینکه «همه ی ما سرما خورده ی یک زمستانیم»....

اهل نا امیدی و یاس نیستم اما تلنگر است به خودم و خودمان که حتی اگر می خواهیم بایسیتم و باشیم باید بدانیم همه ی ما مثل هم نیسیتم....فردا پشت هم را به خاطر اینکه مثل هم نبودیم خالی نکنیم......

by : masih alinejad