۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه


چقدر اینجا بوی استفراغ می دهد...
یادمه تو یکی از شهرهای مرزی که کار می کردم، مردی برای اینکه غیرتش رو نشون بده، سر دو تا دخترشو بریده و آورده بود تو خیابون. چون دختراش با پسرای همسایه تلفنی صحبت می کردن. ولی پسر خودش رو فراری داده بود چون به جرم زنا تحت تعقیب بود.
یادمه تو همین تهرون به یک شیر دختر معترض تو کهریزک تجاوز می کنن و مردای شهر در یک حرکت خود جوش برای اینکه غیرتشون به جوش آمده بود از در خونه بیرون نمی آن و صداشون در نمی آد.
و دیروز تو فضای مجازی مردای مدافع برابری حقوق زن و مرد که اتفاقاً برای هدفشون سینه چاک می دن، هورمون تستوسترونشون میزنه بالا و بدون ذره ای تحقیق و تردید با کلمات روشنفکرانه حس مالکیتشون رو نسبت به جنس مخالف نمایش می دن.
آهای همشهری! هم وطن! سمبل غیرت! تمدن چهارهزار ساله! ای تافته جدابافته! ای آمده از کرات دیگر! ای عاشق جنیفرلوپز و جلاد گلشیفته! ای نر قبیله... چقدر بوی استفراغ می دهی




دلم برات تنگ شده...
برای تو، برای خودم، برای همه چیز
کاش بودم یا حداقل بودنم رو حس میکردم
کاش نمیمردم یا حداقل مردنم رو حس نمیکردم
کاش هنوز هم آسمون مثل رویاهای گمشده ام آبی بود