۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه


دنیا که آمدی..
چهار آفتاب..
از ماه آخر زمستان....
افتاده بود...
برف‌ها آب می‌شد...
جوانه‌ای می‌رست...
اما هنوز...
دنیا...
چیزی کم داشت...
ما زمستان چشیده‌ایم...

حالا تو همانطور جوان مانده‌ای...
در تصویری بر دیوار...
و ما پیر می‌شویم...
با امید بهار..
چه آرام آمدی...
با مژده‌ای....
که: سرما می‌گذرد..
بهار در راه است..
و چه زود رفتی...
با گلوله‌ای....
و بر یک پوستر...
بازگشتی...
سهراب سبزم 22ساله شدنت هزار هزاربار مبارک....


هدف، مسیر، زندگی

اینا همش حرفایی هستند که همیشه زمزمه می‌کنیم، ولی هیچ‌وقت جرات اثباتشون رو نداریم. فقط دوست داریم تحمیل کنیم، دیکته بگیمو ورقه دیگران رو اصلاح کنیم.

چطور باید اجازه بدیم که غرور دیگران رو زیر پا بذاریم؟ 

خردشون کنیم؟ تحقیرشون کنیم ! 

مگه ما چه چیزایی برتر از اونایی داریم که عادت کردیم همیشه به چشمِ یه جسم بی روح بهشون نگاه کنیم.
دستور بدیمو منتظر جواب باشیم، در حالی که اجازه جواب دادن رو ازشون گرفتیم. نه می‌ذاریم حرف بزنن و نه عملی انجام بدن! در حالی که همچنان منتظر پاسخ ازشون هستیم.

چرا نباید کمی بیندیشیم ؟!

چرا، چرا باید برای یک بار هم که شده مقایسه‌ای در کار نباشه؟! شاید انسانی توانایی انجام کارهایی رو که یک انسان دیگه انجام میده رو نداشته باشه، و بدون شک هم همین طوره.
خداوند خالق،
هر انسانی رو با گنجایش ادراک خاصی آفریده و نسبت به اون استعدادها و اندیشه‌هایی که در همون راستا به عمل اومدن رو بهش عطا کرده، و مطابق ظرفیتش قدرت تحکیم به اون بخشیده.
چرا، چرا باید روحیات یک انسان رو جدی نگیریم؟
به اندیشه‌اش علاقه‌ای نبندیم و بی تفاوت از کنارش بگذریم؟!
چطور می‌تونیم خودمــون رو تـو آیینه ببینیم، در صورتیکه بـیـن جـمعـیـتی هستیــم که دارن هـمزمان به یـک آیینه نـگاه می کنن؟


کمی بیاین خودمون رو پیدا کنیم، در صورتی‌که همیشه به عنوان یک دوست حقیقی کنار هم هستیم، وخواهیم ماند.

عاشقانه و صمیمانه ...