۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه
خواهرعلیرضا صبوری خطاب به احمد شهید :خواهان توجه ویژه به قتل برادرم در گزارش آتی هستم..
بنا به گزارش دریافتی از کمپین صلح فعالان در تبعید، نازآفرین صبوری خواهر این شهید که طی این سالها پیگیر وضعیت پرونده وی بوده ؛ امروز پنج شنبه با ارسال نامه ای به آقای احمد شهید خواهان توجه ایشان به قتل برادرش در گزارش آتی در رابطه با نقض حقوق بشر در ایران شده است.
علیرضا صبوری جوان ۲۲ ساله ای بود که در روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ همانند هزاران جوان دیگر با دست خالی به خیابان رفت تا اعتراضش را نسبت به نا به سامانی های کشور و نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ابراز کند.
علیرضا در آن روز در حوالی میدان آزادی، روبه روی پایگاه گردان ۱۱۷ عاشورا و در حالیکه به کمک هم وطنانش که مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند شتافته بود، ناگهان تیری وسط پیشانی اش را شکافت و به گفته خودش انگار چیزی در سرش منفجر شد و جهان مقابل چشمانش به سیاهی رفت.
علیرضا بعدها و پس از مشکلات فراوان به کمک خانواده از کشور خارج و به شهر نیده واقع در ترکیه رفت و در آنجا کلیه مدارک پزشکی خود را در اختیار سازمان ملل قرار داد که بعد از ماه ها در خواست وی مورد قبول واقع شد و علیرضا با امید به فردایی سبز و آزاد رهسپار آمریکا شد و در بوستون اقامت گزید اما در کمال تاسف روح خسته اش پس از ۸ ماه به علت عوارض ناشی از وجود قسمت هایی از گلوله در بافت مغز در ۲۶ آبان ۱۳۹۰ از جسم زخمی اش پر گشود.
نسخه ای از آن توسط وی در اختیار ” کمپین صلح فعالان در تبعید ” قرار گرفته است که به شرح زیر است.
جناب آقای احمد شهید،
گزارشگر ویژه سازمان ملل در مورد وضع حقوق بشر ایران
با سلام و احترام
اینجانب خواهر شهید علیرضا صبوری میاندهی هستم و قصد دارم در این پیام حادثه ی اسفناک مجروح شدن برادرم در طی تظاهرات میلیونی روز ۲۵ خرداد سال ۱۳۸۸ و چگونه جان باختن وی بعد از گذشت حدود 3 سال را برای شما شرح دهم. شاید در این رهگذر بتوانم فصلی از فراز و فرودهای زندگی دشوار یک جوان ایرانی که با دست های خالی به خیابان رفت تا دنبال رای گمشده خود باشد اما هدف گلوله قرار گرفته است را بتوانم برای مردم کشورم و مردم دنیا که نگران حقوق بشر هستند بازگو کنم تا بدانند کسی که در خانه اش راهی برای درمان نیافت وقتی راهی آمریکا شد , به امید آنکه سلامتش را باز یابد ؛ چگونه در غربت و تنهایی و فشار های روحی و مادی چشم هایش را برای همیشه بست.
هدف از نگارش نامه ام به شما این است تا با نگاهی به پرونده زندگی رنج آور برادرم توجهی ویژه به وضعیت زخمی ها و مجروحان راهپیمایی های اعتراضی مردم ایران پس از انتخابات مخدوش ریاست جمهوری سال ۸۸ داشته باشید و یاریگر باشید تا صدای مظلومیت برادر نازنینم و تمامی شهدای دیگر این راه به گوش اعضای سازمان ملل و مردم صلح طلب دنیا برسد و در کنارش شاید بتوانیم با یاری همه حقوق بشر دوستان سزای خون ها و اشک های ریخته شده در این سالها را از مسببان اصلی نقض حقوق بشر در ایران بستانیم.
شهید علیرضا صبوری جوان ۲۲ ساله ای است که در روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ همانند هزاران جوان دیگر با دست خالی به خیابان رفت تا اعتراضش را نسبت به نا به سامانی های کشور و نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ابراز کند
در حوالی میدان آزادی، روبه روی پایگاه گردان ۱۱۷ عاشورا. او در حالیکه به کمک هم وطنانش که مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند شتافته بود، ناگهان تیری وسط پیشانی اش را شکافت و به گفته خودش انگار چیزی در سرش منفجر شد و جهان مقابل چشمانش به سیاهی رفت.
عده ای از معترضین پیکر نیمه جان وی را به بیمارستان انتقال دادند و پزشکان شبانه او را مورد عمل جراحی قرار دادند و موفق شدند که تکه هایی از تیر را از سرش خارج کنند ولی متاسفانه علیرضا به کما رفت و در این مدت خانواده تمامی بیمارستان ها زندانها و سرد خانه ها را زیر و رو می کردند به امید یافتن نشانی از گم گشته شان. چون آن روزها وضعیت کشور چنان نا امن بود که بسیاری از جوانان معترض کشته و زخمی و زندانی شده بودند و در این میان کسی نمی دانست علیرضا جز کدام دسته است. خانواده علیرضا نیز هر روز به زندان اوین مراجعه می کردند تا اینکه سرانجام گمشده ی ما پیدا شد کسی که از مرگ بازگشته و بهوش آمده بود اما نه قدرت تکلم داشت و نه قدرت راه رفتن.
او که قسمت عمده ای از حافظه و قدرت سخن گفتن را از دست داده بود از سوی دیگر قادر به کنترل ادرار و مدفوع و خود هم نبود و قدرت کنترل نیمی از بدنش را نیز از دست داده بود. او در چنین وضعیتی بعد از گذشت یک ماه توانست شماره تماس یکی از اعضای خانواده را به خاطر بیاورد و آن را در اختیار پرسنل بیمارستان قرار دهد.
پرسنل بیمارستان با سرعت جریان را به خانواده اطلاع می دهند و بنا بر این شد که نام وی به عنوان یک بیمار تصادفی در پرونده های بیمارستان ثبت شود و شبانه علیرضا را به خانه منتقل کنند و باقی خدمات درمانی در خانه به او ارايه شود.
با کمک های بی دریغ مدد کار و اعضای خانواده، علیرضا پس از چندی توانست مقداری از قوای از دست رفته اش را باز یابد ولی همچنان با مشکلات عمده ای از قبیل سردرد های شدید و مداوم رو برو بود.
به همین دلیل پزشکان برای بار دوم سعی کردند تکه های باقی مانده گلوله را خارج کنند اما تکه هایی از تیر در نقاط حساسی واقع شده بودند که با حرکت دادن آنها امکان داشت علیرضا جان خود را از دست بدهد یا برای همیشه فلج شود و ناگزیر به استفاده از ویلچر. به همین علت باز تکه هایی از گلوله به جای ماند و تذکرات لازم راجع به وخیم .بودن شرایط و مراقبت های لازم به وی داده شد
پس از آنکه علیرضا سلامت نسبی خودرا بازیافت به کمک خانواده از کشور خارج و به شهر نیده واقع در ترکیه رفت و در آنجا کلیه مدارک پزشکی خود را در اختیار سازمان ملل قرار داد که بعد از ماه ها در خواست وی مورد قبول واقع شد و علیرضا با امید به فردایی سبز و آزاد رهسپار آمریکا شد و در بوستون اقامت گزید اما در کمال تاسف روح خسته اش پس از ۸ ماه به علت عوارض ناشی از وجود قسمت هایی از گلوله در بافت مغز در ۲۶ آبان ۱۳۹۰ از جسم زخمی اش پر گشود
در خواستم از شما این است که در گزارش خود به سازمان ملل توجهی ویژه به این بخش از جوانان زخمی و از جمله برادرم علیرضا صبوری نشان دهید و روایتی از نقض حقوق این شهروند ایرانی را نیز برای مخاطبان خود بازگو کنید.
گفتنی است خانم نازآفرین صبوری روز سه شنبه 8 اسفند ؛ مهمان تلویزیون میهن میباشد
این برنامه ساعت 20 به وقت اروپا و از اینجا قابل مشاهده است
بنا به گزارش دریافتی از کمپین صلح فعالان در تبعید، نازآفرین صبوری خواهر این شهید که طی این سالها پیگیر وضعیت پرونده وی بوده ؛ امروز پنج شنبه با ارسال نامه ای به آقای احمد شهید خواهان توجه ایشان به قتل برادرش در گزارش آتی در رابطه با نقض حقوق بشر در ایران شده است.
علیرضا صبوری جوان ۲۲ ساله ای بود که در روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ همانند هزاران جوان دیگر با دست خالی به خیابان رفت تا اعتراضش را نسبت به نا به سامانی های کشور و نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ابراز کند.
علیرضا در آن روز در حوالی میدان آزادی، روبه روی پایگاه گردان ۱۱۷ عاشورا و در حالیکه به کمک هم وطنانش که مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند شتافته بود، ناگهان تیری وسط پیشانی اش را شکافت و به گفته خودش انگار چیزی در سرش منفجر شد و جهان مقابل چشمانش به سیاهی رفت.
علیرضا بعدها و پس از مشکلات فراوان به کمک خانواده از کشور خارج و به شهر نیده واقع در ترکیه رفت و در آنجا کلیه مدارک پزشکی خود را در اختیار سازمان ملل قرار داد که بعد از ماه ها در خواست وی مورد قبول واقع شد و علیرضا با امید به فردایی سبز و آزاد رهسپار آمریکا شد و در بوستون اقامت گزید اما در کمال تاسف روح خسته اش پس از ۸ ماه به علت عوارض ناشی از وجود قسمت هایی از گلوله در بافت مغز در ۲۶ آبان ۱۳۹۰ از جسم زخمی اش پر گشود.
نسخه ای از آن توسط وی در اختیار ” کمپین صلح فعالان در تبعید ” قرار گرفته است که به شرح زیر است.
جناب آقای احمد شهید،
گزارشگر ویژه سازمان ملل در مورد وضع حقوق بشر ایران
با سلام و احترام
اینجانب خواهر شهید علیرضا صبوری میاندهی هستم و قصد دارم در این پیام حادثه ی اسفناک مجروح شدن برادرم در طی تظاهرات میلیونی روز ۲۵ خرداد سال ۱۳۸۸ و چگونه جان باختن وی بعد از گذشت حدود 3 سال را برای شما شرح دهم. شاید در این رهگذر بتوانم فصلی از فراز و فرودهای زندگی دشوار یک جوان ایرانی که با دست های خالی به خیابان رفت تا دنبال رای گمشده خود باشد اما هدف گلوله قرار گرفته است را بتوانم برای مردم کشورم و مردم دنیا که نگران حقوق بشر هستند بازگو کنم تا بدانند کسی که در خانه اش راهی برای درمان نیافت وقتی راهی آمریکا شد , به امید آنکه سلامتش را باز یابد ؛ چگونه در غربت و تنهایی و فشار های روحی و مادی چشم هایش را برای همیشه بست.
هدف از نگارش نامه ام به شما این است تا با نگاهی به پرونده زندگی رنج آور برادرم توجهی ویژه به وضعیت زخمی ها و مجروحان راهپیمایی های اعتراضی مردم ایران پس از انتخابات مخدوش ریاست جمهوری سال ۸۸ داشته باشید و یاریگر باشید تا صدای مظلومیت برادر نازنینم و تمامی شهدای دیگر این راه به گوش اعضای سازمان ملل و مردم صلح طلب دنیا برسد و در کنارش شاید بتوانیم با یاری همه حقوق بشر دوستان سزای خون ها و اشک های ریخته شده در این سالها را از مسببان اصلی نقض حقوق بشر در ایران بستانیم.
شهید علیرضا صبوری جوان ۲۲ ساله ای است که در روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ همانند هزاران جوان دیگر با دست خالی به خیابان رفت تا اعتراضش را نسبت به نا به سامانی های کشور و نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ابراز کند
در حوالی میدان آزادی، روبه روی پایگاه گردان ۱۱۷ عاشورا. او در حالیکه به کمک هم وطنانش که مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند شتافته بود، ناگهان تیری وسط پیشانی اش را شکافت و به گفته خودش انگار چیزی در سرش منفجر شد و جهان مقابل چشمانش به سیاهی رفت.
عده ای از معترضین پیکر نیمه جان وی را به بیمارستان انتقال دادند و پزشکان شبانه او را مورد عمل جراحی قرار دادند و موفق شدند که تکه هایی از تیر را از سرش خارج کنند ولی متاسفانه علیرضا به کما رفت و در این مدت خانواده تمامی بیمارستان ها زندانها و سرد خانه ها را زیر و رو می کردند به امید یافتن نشانی از گم گشته شان. چون آن روزها وضعیت کشور چنان نا امن بود که بسیاری از جوانان معترض کشته و زخمی و زندانی شده بودند و در این میان کسی نمی دانست علیرضا جز کدام دسته است. خانواده علیرضا نیز هر روز به زندان اوین مراجعه می کردند تا اینکه سرانجام گمشده ی ما پیدا شد کسی که از مرگ بازگشته و بهوش آمده بود اما نه قدرت تکلم داشت و نه قدرت راه رفتن.
او که قسمت عمده ای از حافظه و قدرت سخن گفتن را از دست داده بود از سوی دیگر قادر به کنترل ادرار و مدفوع و خود هم نبود و قدرت کنترل نیمی از بدنش را نیز از دست داده بود. او در چنین وضعیتی بعد از گذشت یک ماه توانست شماره تماس یکی از اعضای خانواده را به خاطر بیاورد و آن را در اختیار پرسنل بیمارستان قرار دهد.
پرسنل بیمارستان با سرعت جریان را به خانواده اطلاع می دهند و بنا بر این شد که نام وی به عنوان یک بیمار تصادفی در پرونده های بیمارستان ثبت شود و شبانه علیرضا را به خانه منتقل کنند و باقی خدمات درمانی در خانه به او ارايه شود.
با کمک های بی دریغ مدد کار و اعضای خانواده، علیرضا پس از چندی توانست مقداری از قوای از دست رفته اش را باز یابد ولی همچنان با مشکلات عمده ای از قبیل سردرد های شدید و مداوم رو برو بود.
به همین دلیل پزشکان برای بار دوم سعی کردند تکه های باقی مانده گلوله را خارج کنند اما تکه هایی از تیر در نقاط حساسی واقع شده بودند که با حرکت دادن آنها امکان داشت علیرضا جان خود را از دست بدهد یا برای همیشه فلج شود و ناگزیر به استفاده از ویلچر. به همین علت باز تکه هایی از گلوله به جای ماند و تذکرات لازم راجع به وخیم .بودن شرایط و مراقبت های لازم به وی داده شد
پس از آنکه علیرضا سلامت نسبی خودرا بازیافت به کمک خانواده از کشور خارج و به شهر نیده واقع در ترکیه رفت و در آنجا کلیه مدارک پزشکی خود را در اختیار سازمان ملل قرار داد که بعد از ماه ها در خواست وی مورد قبول واقع شد و علیرضا با امید به فردایی سبز و آزاد رهسپار آمریکا شد و در بوستون اقامت گزید اما در کمال تاسف روح خسته اش پس از ۸ ماه به علت عوارض ناشی از وجود قسمت هایی از گلوله در بافت مغز در ۲۶ آبان ۱۳۹۰ از جسم زخمی اش پر گشود
در خواستم از شما این است که در گزارش خود به سازمان ملل توجهی ویژه به این بخش از جوانان زخمی و از جمله برادرم علیرضا صبوری نشان دهید و روایتی از نقض حقوق این شهروند ایرانی را نیز برای مخاطبان خود بازگو کنید.
گفتنی است خانم نازآفرین صبوری روز سه شنبه 8 اسفند ؛ مهمان تلویزیون میهن میباشد
این برنامه ساعت 20 به وقت اروپا و از اینجا قابل مشاهده است
نامه خواهر علیرضا صبوری جان باخته راه آزادی به احمد شهید
[تاريخ:۳ اسفند ۱۳۹۱] ~ اخبار حقوق بشری

بدون نظر
به گزارش وبگاه «فعالان تبعیدی»، نازآفرین صبوری خواهر این شهید که طی این سالها پیگیر وضعیت پرونده وی بوده ؛ امروز پنج شنبه با ارسال نامه ای به آقای احمد شهید خواهان توجه ایشان به قتل برادرش در گزارش آتی در رابطه با نقض حقوق بشر در ایران شده است.
علیرضا صبوری جوان ۲۲ ساله ای بود که در روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ همانند هزاران جوان دیگر با دست خالی به خیابان رفت تا اعتراضش را نسبت به نا به سامانی های کشور و نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ابراز کند.علیرضا در آن روز در حوالی میدان آزادی، روبه روی پایگاه بسیج و در حالیکه به کمک هم وطنانش که مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند شتافته بود، ناگهان مورد اصابت گلوله ای قرار گرفت، که به گفته خودش انگار چیزی در سرش منفجر شد و جهان مقابل چشمانش به سیاهی رفت.
علیرضا بعدها و پس از مشکلات فراوان به کمک خانواده از کشور خارج و به شهر نیده واقع در ترکیه رفت و در آنجا کلیه مدارک پزشکی خود را در اختیار سازمان ملل قرار داد که بعد از ماه ها در خواست وی مورد قبول واقع شد و رهسپار آمریکا شد اما پس از چندی به علت عوارض ناشی از وجود قسمت هایی از گلوله در بافت مغز در ۲۶ آبان ۱۳۹۰ درگذشت.
نامه خواهر شهید صبوری به احمد شهید، گزارشگر حقوق بشر سازمان ملل در خصوص ایران به شرح زیر است:
جناب آقای احمد شهید،
گزارشگر ویژه سازمان ملل در مورد وضع حقوق بشر ایران
با سلام و احترام
اینجانب خواهر شهید علیرضا صبوری میاندهی هستم و قصد دارم در این پیام حادثه ی اسفناک مجروح شدن برادرم در طی تظاهرات میلیونی روز ۲۵ خرداد سال ۱۳۸۸ و چگونه جان باختن وی بعد از گذشت حدود ۳ سال را برای شما شرح دهم. شاید در این رهگذر بتوانم فصلی از فراز و فرودهای زندگی دشوار یک جوان ایرانی که با دست های خالی به خیابان رفت تا دنبال رای گمشده خود باشد اما هدف گلوله قرار گرفته است را بتوانم برای مردم کشورم و مردم دنیا که نگران حقوق بشر هستند بازگو کنم تا بدانند کسی که در خانه اش راهی برای درمان نیافت وقتی راهی آمریکا شد , به امید آنکه سلامتش را باز یابد ؛ چگونه در غربت و تنهایی و فشار های روحی و مادی چشم هایش را برای همیشه بست.
هدف از نگارش نامه ام به شما این است تا با نگاهی به پرونده زندگی رنج آور برادرم توجهی ویژه به وضعیت زخمی ها و مجروحان راهپیمایی های اعتراضی مردم ایران پس از انتخابات مخدوش ریاست جمهوری سال ۸۸ داشته باشید و یاریگر باشید تا صدای مظلومیت برادر نازنینم و تمامی شهدای دیگر این راه به گوش اعضای سازمان ملل و مردم صلح طلب دنیا برسد و در کنارش شاید بتوانیم با یاری همه حقوق بشر دوستان سزای خون ها و اشک های ریخته شده در این سالها را از مسببان اصلی نقض حقوق بشر در ایران بستانیم.
شهید علیرضا صبوری جوان ۲۲ ساله ای است که در روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ همانند هزاران جوان دیگر با دست خالی به خیابان رفت تا اعتراضش را نسبت به نا به سامانی های کشور و نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ابراز کند
در حوالی میدان آزادی، روبه روی پایگاه گردان ۱۱۷ عاشورا. او در حالیکه به کمک هم وطنانش که مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند شتافته بود، ناگهان تیری وسط پیشانی اش را شکافت و به گفته خودش انگار چیزی در سرش منفجر شد و جهان مقابل چشمانش به سیاهی رفت.
عده ای از معترضین پیکر نیمه جان وی را به بیمارستان انتقال دادند و پزشکان شبانه او را مورد عمل جراحی قرار دادند و موفق شدند که تکه هایی از تیر را از سرش خارج کنند ولی متاسفانه علیرضا به کما رفت و در این مدت خانواده تمامی بیمارستان ها زندانها و سرد خانه ها را زیر و رو می کردند به امید یافتن نشانی از گم گشته شان. چون آن روزها وضعیت کشور چنان نا امن بود که بسیاری از جوانان معترض کشته و زخمی و زندانی شده بودند و در این میان کسی نمی دانست علیرضا جز کدام دسته است. خانواده علیرضا نیز هر روز به زندان اوین مراجعه می کردند تا اینکه سرانجام گمشده ی ما پیدا شد کسی که از مرگ بازگشته و بهوش آمده بود اما نه قدرت تکلم داشت و نه قدرت راه رفتن.
او که قسمت عمده ای از حافظه و قدرت سخن گفتن را از دست داده بود از سوی دیگر قادر به کنترل ادرار و مدفوع و خود هم نبود و قدرت کنترل نیمی از بدنش را نیز از دست داده بود. او در چنین وضعیتی بعد از گذشت یک ماه توانست شماره تماس یکی از اعضای خانواده را به خاطر بیاورد و آن را در اختیار پرسنل بیمارستان قرار دهد.
پرسنل بیمارستان با سرعت جریان را به خانواده اطلاع می دهند و بنا بر این شد که نام وی به عنوان یک بیمار تصادفی در پرونده های بیمارستان ثبت شود و شبانه علیرضا را به خانه منتقل کنند و باقی خدمات درمانی در خانه به او ارایه شود.
با کمک های بی دریغ مدد کار و اعضای خانواده، علیرضا پس از چندی توانست مقداری از قوای از دست رفته اش را باز یابد ولی همچنان با مشکلات عمده ای از قبیل سردرد های شدید و مداوم رو برو بود.
به همین دلیل پزشکان برای بار دوم سعی کردند تکه های باقی مانده گلوله را خارج کنند اما تکه هایی از تیر در نقاط حساسی واقع شده بودند که با حرکت دادن آنها امکان داشت علیرضا جان خود را از دست بدهد یا برای همیشه فلج شود و ناگزیر به استفاده از ویلچر. به همین علت باز تکه هایی از گلوله به جای ماند و تذکرات لازم راجع به وخیم .بودن شرایط و مراقبت های لازم به وی داده شد
پس از آنکه علیرضا سلامت نسبی خودرا بازیافت به کمک خانواده از کشور خارج و به شهر نیده واقع در ترکیه رفت و در آنجا کلیه مدارک پزشکی خود را در اختیار سازمان ملل قرار داد که بعد از ماه ها در خواست وی مورد قبول واقع شد و علیرضا با امید به فردایی سبز و آزاد رهسپار آمریکا شد و در بوستون اقامت گزید اما در کمال تاسف روح خسته اش پس از ۸ ماه به علت عوارض ناشی از وجود قسمت هایی از گلوله در بافت مغز در ۲۶ آبان ۱۳۹۰ از جسم زخمی اش پر گشود
در خواستم از شما این است که در گزارش خود به سازمان ملل توجهی ویژه به این بخش از جوانان زخمی و از جمله برادرم علیرضا صبوری نشان دهید و روایتی از نقض حقوق این شهروند ایرانی را نیز برای مخاطبان خود بازگو کنید
۱۳۹۱ بهمن ۱۸, چهارشنبه
سالگرد علیرضا صبوری بر روی مزارش در برلین
برای دیدن بزرگ عکس ها به روی عکس کلیک کنید.
یک سال پیش در چنین روزی 20 ژانویه علیرضا صبوری جوان 23 در برلین به خاک سپرده شد. علیرضا جوانی که در جنبش اخیر آزادیخواهی مردم ایران در راهپیمایی سکوت 25 خرداد هنگامی که به کمک فردی که تیر خورده بود رفت توسط تک تیر اندازهای رژیم اسلامی ایران مستقیم مورد نشانه قرار گرفت و به سرش تیر خورد. علیرضا بعد از کمای طولانی زمانی که به هوش آمد نه قدرت تکلم داشت و نه می توانست راه برود. او که در آن زمان 21 سال داشت بعد از عمل های پی در پی می بایست همانند یک کودک دوباره صحبت کردن و راه رفتن یاد بگیرد. از آنجاییکه نیروهای سپاه و بسیج رژیم جنایت اسلامی در بیمارستان ها به دنبال دستگیری زخمی های تظاهرات بودند، خانواده علیرضا با ترس شدید مجبور شدند برای مداوای فرزندشان به شکل مخفی عمل کنند. مادر علیرضا که یک پسرش را در جبهه های جنگ ایران و عراق از دست داده بود حال از ترس اینکه علیرضا را هم از دست ندهد به همه می گفت که علیرضا تصادف کرده است. علیرضا بعد از تحمل درد و زجر های زیاد به خارج از کشور آمد تا همانند جوانان در کشورهای آزاد بدون هیچگونه ترسی به زندگی عادی خود ادامه دهد. او بعد از چندین ماه انتظار پناهندگی در ترکیه توسط سازمان ملل به امریکا منتقل شد. علیرضا شاد از زندگی دوباره بود. اما متاسفانه آثار مخرب تیری که به سر او خورده بود زندگی دوباره را خیلی زود از او گرفت. علیرضا می بایست مدام تحت نظر و درمان باشد اما در تنهایی مطلق خود در اتاق کوچکی در شهر بوستون امریکا جان سپرد. اجازه ی انتقال پیکر علیرضا به ایران به خانواده اش داده نشد . علیرضای جوان حتی بعد از مرگش هم آرامش نداشت و پیکر بیجانش بیش از دو ماه در سردخانه ماند تا با کمک فامیلش در آلمان به برلین منتقل شد.
حال یک سال از خاکسپاری علیرضا در برلین می گذرد و برای زنده نگه داشتن یاد او به برلین آمدم تا در کنار فامیل علیرضا یاد او را نگه داریم. سرمای بسیار طاقت فرسایی بر برلین حاکم است و همه جا از بقایای برف روزهای پیش نسبتا سفید است. به همراه دایی و دو خاله ی علیرضا و چندین ایرانی دیگر در هوای چندین درجه زیر صفر و بسیار سرد به گورستان ویلمرز دورف رسیدیم. در این یکشنبه سکوت سرد غم انگیزی بر گورستان حاکم است به قبر علیرضا می رسیم هنوز سنگ قبری بر مزار او نیست چون قرار است با حضور مادرش این مراسم انجام شود. به عکس های علیرضا بر سر مزارش نگاه کنم غمی عجیبی سراپای وجودم را می گیرد و از خودم می پرسم مگر این جوان چه می خواست؟ مگر او خشونت کرده بود؟ مگر آدم کشته بود؟ مگرخرابکار بود؟ به چه جرمی به این سرنوشت دچار شد؟ به جز اینکه برای حق رای اش با سکوت به خیابان آمده بود؟ در این افکار بودم و دوربینم را برای فیلم و عکس گرفتن آماده می کردم با وجود دستکشی که در دست داشتم انگشتانم بی حس اند و قدرت تنظیم کردن دوربین را نداشتم.. دیدن قبر علیرضا در آن قبرستان بی روح سرمای بیرون را برایم بیشتر محسوس می کرد. به علیرضاها و نداها و سهراب ها و اشکان ها و….می اندیشدم….
با خودم فکر می کردم این جوان می بایست الان در کلاس درس باشد و برای آینده خود و جامعه اش آموزش می دید اما قاصبان جانی سرزمین اش حتی پیکر بی جانش را هم تاب نیاوردند و حال دور از خانواده خود در گوشه ای از شهر برلین سرد به خاک سپرده شده است. در برلینی که چندین هزار ایرانی در آن زندگی می کنند و انتظار می رفت که ایرانیان بیشتری شرکت می کردند اما متاسفانه انتظار من در حد انتظار ماند. شاید سرما هم عاملی بود که اغلب ترجیح دهند یکشنبه را در خانه گرم خود بگذرانند.
خانم عراقی خاله ی علیرضا از طرف خانواده از حضار تشکر کرد و سپس پویا یکی دیگر از بستگان علیرضا در باره ی علیرضا و اهداف آزادی خواهانه همه جوانانی که جانشان را در جنبش اخیر از دست دادند صحبت کرد.
بعد از صحبت های کوتاه بستگان علیرضا مراسم به پایان رسید و با علیرضا وداع می کنیم. در طول راه دوباره به سوالی که از وقتی که خبر مرگ علیرضا را شنیدم و مدام در ذهن من نقش می بندند فکر می کنم: چطورعلیرضا از حمایت ایرانیان در امریکا برخورد نبود و کسی به او توجه نکرد و مراقبتی از او نشد با اینکه امریکا بالاترین جمعیت ایرانی را داراست و سازمان ها و انجمن های حقوق بشری ایرانی فراوانی هم برای ایرانیان کار می کنند؟ چطور کسی به سراغ او نرفت؟ جرا فعالین حقوق بشر ایرانی و فعالین ارگان های کمک به پناهندگان از حضور پناهجویان چون علیرضا بی اطلاعند؟ و اینکه چرا ایرانیان برلین در سالگردش به یاد او و همه جانباختگان شرکت نکردند؟ واقعا چرا؟
اختر
برلین ـ 20 ژانویه 2013
اختر
برلین ـ 20 ژانویه 2013
اشتراک در:
پستها (Atom)






