۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه


یک شلوار برای ملاقات داشت, یک شلوار برای اعدام. توی درز پاچه های شلوار اعدامش را کرده بود پر از بذرگل. می‌گفت می‌دانم بعد از اعدام با لباس دفنم می‌کنند و چند ماهی که بگذرد بذرها جوانه می‌زنند و کم کم از قبرم گل می‌روید. هشتم فروردین شصت و هشت وقتی دیگر اعدام‌ها تمام شده بود بلندگوی بند اسمش را صدا زد ذوق زده شدیم که به به بالاخره ملاقات دادند که برود، شوهرش را ببیند. تند تند شلوار ملاقات را دادیم بپوشد وخوشگلش کردیم رفت. چند ساعت بعد صدایمان کردند که برویم وسایلش را تحویل بگیریم.....اعدامش کرده بودند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر