خواهر علیرضا صبوری: برادرم وقتی تیر خورد یک ماه گم شده بود
مسیح علی نژاد
خواهر علیرضا صبوری میاندهی جوانی که در راهپیمایی روز ۲۵ خرداد ۸۸ با اصابت گلوله به سرش زخمی شده بود و اینک بعد از گذشت دو سال در گذشته است می گوید: برادرم از نابسامانی های جامعه واقعا آزرده بود، وابسته به هیچ گروه سیاسی نبود، اما به خاطر اعتراضی که داشت به خیابان رفت که گلوله به پیشانی اش شلیک شد. دو سال دربه در به دری و بیماری و زجر و بدبختی کشید اما به آرامش نرسید و در نهایت ما از دستش دادیم.
در روزهای اخیر خبری در سایت ها به نقل از فعالان حقوق بشر منتشر شد که گزارش می داد علیرضا صبوری میاندهی یک جوان پناهنده ایرانی در یکی از شهرهای کوچک اطراف بوستن به دلیل بیماری مربوط به جراحاتی که از راهپیمایی 25 خرداد 1388 در سرش باقی مانده بود، جان سپرد.
این خبر در حالی منتشر می شد که به نظر می رسد پیش از این چندان نام و خبری از علیرضا صبوری و خانواده ی وی منتشر نشده بود تا نشان دهد که او یکی از جوانانی به شمار می رفت که قربانی خشونت و حوادث پس از انتخابات ۸۸ شده بود.
اینک که این جوان 22 ساله ایرانی در یکی از شهرهای کوچک اطراف بوستن در آمریکا و در غربت در گذشته است سکوت خانواده ی او نیز همانند سکوت بسیاری از خانواده های دیگر که به خاطر شرایط فرزندان دیگرشان در ترس و ناامنی زندگی می کنند، شکست و از رنج ها و سختی ها و هراس هایی که به خاطرش ناگزیر به سکوت شده بودند، جزییاتی را شرح می دهند.
این خبر در حالی منتشر می شد که به نظر می رسد پیش از این چندان نام و خبری از علیرضا صبوری و خانواده ی وی منتشر نشده بود تا نشان دهد که او یکی از جوانانی به شمار می رفت که قربانی خشونت و حوادث پس از انتخابات ۸۸ شده بود.
اینک که این جوان 22 ساله ایرانی در یکی از شهرهای کوچک اطراف بوستن در آمریکا و در غربت در گذشته است سکوت خانواده ی او نیز همانند سکوت بسیاری از خانواده های دیگر که به خاطر شرایط فرزندان دیگرشان در ترس و ناامنی زندگی می کنند، شکست و از رنج ها و سختی ها و هراس هایی که به خاطرش ناگزیر به سکوت شده بودند، جزییاتی را شرح می دهند.
نازآفرین صبوری خواهر علی رضا صبوری در گفتگویی که با او انجام داده ام می گوید: برادرم در جریان راهپیمایی 25 خرداد 1388 مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود که همان زمان او را به بیمارستانی در تهران منتقل کردند اما در ایران می ترسیدیم که بگوییم چه بلایی سر برادرم آمده است نگران بودیم که مبادا وقتی متوجه شوند برادرم را اذیت کنند.
علیرضا صبوری پس از آنکه به ناگزیر ایران را ترک کرد حتی در غربت هم به خاطر امینت سایر اعضای خانواده اش که در ایران زندگی می کنند، سکوت کرد و تا آنکه سرانجام در همان سکوت جان باخت.
علیرضا صبوری پس از آنکه به ناگزیر ایران را ترک کرد حتی در غربت هم به خاطر امینت سایر اعضای خانواده اش که در ایران زندگی می کنند، سکوت کرد و تا آنکه سرانجام در همان سکوت جان باخت.
متن گفتگویم با نازآفرین صبوری خواهر علی رضا صبوری را بخوانید:
خانم صبوری اگر خودتان بخواهید علیرضا را به مردم معرفی کنید چه می گویید. چون به هرحال کسی اصلا نمی داند که آیا ایشان اساسا در راهپیمایی بوده و آیا گلوله ای به ایشان شلیک شده یا نه؟ ببخشید که این پرسش را می پرسم اما خودتان توضیح می دهید؟
علیرضا یک فرشته بود که از نابسامانی های جامعه خیلی ناراحت نبود، روح اش آزرده بود، ولی وابسته به هیچ جناح و جبهه ای نبود، یعنی فعال سیاسی نبود فقط می خواست اعتراض اش را بگوید به عنوان یک جوان رفت به خیابان که کنار دوستانش باشد ولی این اتفاق برایش افتاد. دو سال هم دربه در به دری و بیماری و زجر و بدبختی کشید، ما همه امیدوار بودیم که بلاخره به آرامش برسد اما در نهایت ما از دستش دادیم. همه برایش زحمت کشیدند، همه خانواده آرزویشان این است که علیرضا زنده باشد اما آنها نباشند.
خب چرا هیچ اطلاع رسانی در موردش نشد که مردم می توانستند دسترسی به اطلاعات داشتند و کمک می کردند؟
خانواده ههایی که مثل ما هستند، بچه هایشان زندانی هستند یا صدمه دیدند، می ترسند. علیرضا به زور نجات پیدا کرده بود، از مرگ برگشته بود، تیر توی پیشانی اش خورده. در چنین شرایطی خانواده می ترسند که دوباره از دستش بدهند، مجبور هستند سکوت کنند. راستش خانواده ها نمی دانند چکار کنند. من خودم دو تا بچه دارم. ما نمی دانیم چکار باید بکنیم. می گوییم اگر حرفی بزنیم، از دستش می دهیم، اگر حرف هم نزنیم که این اتفاق می افتد....
پس ممکن هست یک توضیحی بدهید که علیرضا کدام بیمارستان بوده و زمانی که تیر خورد چه وضعیتی داشت؟
موقعی که گلوله خورد یک ماه گم شده بود. توی بیمارستان توی کما بود. ما بعد از یک ماه که پیداش کردیم، دیگه فراموشی داشت، فلج شده بود، دکتر بالای سرش بود و ما هم کمک می کردیم، بتواند بایستد و راه برود و قدرت تکلم هم نداشت. شش یا هفت ماه این وضعیت طول کشید. خانه ما را جابجا کردند و حتی علیرضا را در بخش نوزادان در بیمارستان بستری کرده بود که کسی پیداش نکند. زمانی که پیدا شده بود سریع به ما گفتند از توی بیمارستان ببریدش. بعد ما خانه را جابجا کردیم و رفتند یک خانه ای که نتوانند پیداش کنند و از علیرضا مخفیانه مراقبت می کردند. مادرم و خانواده ام می ترسیدند حرفی بزنند. یک برادرم شهید شده بود و مادرم همین یک پسر را داشت.
الان مادرتان در جریان است که چه اتفاقی برای علیرضا افتاده است.
بله خانواده ام در ایران مراسم برگزار کردند ولی به کسانی که از کنار منزل ما رد می شوند گفته می شود که تصاودف کرده که جلوی مراسم گرفته نشود.
یک جوری احجاف است که چرا اطلاع رسانی نشده در موردش؟ چون اگر اطلاع رسانی می شد شاید به او کمک بیشتری می شد؟
خیلی احتیاج به کمک داشت. برای اینکه اصلا نباید تنها می ماند. برای اینکه باید حتما یک پرستار داشت. برای اینکه دست و پاهاش بی حس می شد و از حال می رفت. نباید تنها می ماند.
من شنیده ام که خانواده پیگیری کرده بودند که خواهر علیرضا کنارش باشد، می شه شرحی بدهید که چطور نتوانستید کنار برادرتان که نیاز به مراقبت داشت باشید؟
وقتی مدارک پزشکی اش را بردند گفتند علیرضا مریض است و مادرش باید کنارش باشد ولی اجازه ندادند و گفتند فقط یک نفر می تواند بیاید و بعد از یک سال که همه ی کارهاش به لحاظ پناهنده بودن در آمریکا تمام شد می تواند از کشور خارج شود یا کسی را بیاورد کنارش.
برای اینکه پیکرش کجا دفن شود آیا تصمیمی گرفتید؟
الان پیکر علی رضا در بوستن آمریکاست و توی نوبت کالبد شکافی است. بعد از کالبد شکافی خودشان خاکسپاری می کنند و فیلمش را برای خانواده می فرستند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر